ملک‌الشعرای بهار › گفتار چهارم در صفت استاد گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گیتی از اوستاد باشد راست / کارگیتی از اوستاد بپاست
کیست استاد آن که هم ز اول / سوی یک علم رفت و کرد عمل
هنر آموخت نزد استادی / اوستا دیده‌ای ملک زادی
چون کز استاد علم حاصل کرد / به عمل علم خویش کامل کرد
خورد سی سال خون دل پیوست / اوستادی بدو برازنده است
وز دو استاد آن بود برتر / که به یک فن شدست نام‌آور
ذوفنون پیش مردم یک فن / خوار باشد به وقت عرض سخن
علم‌ها را کرانه پیدا نیست / آن که علمی تمام داند کیست‌؟‌!
علم‌هاگرچه پیچ درپیچ است / علم ما پیش جهل ما هیچ است
عمرها گر هزار سال بدی / وآن هم اندر علوم صرف شدی
بودی آن جمله پیش علم وجود / نقطه‌ای پیش سطح نامحدود
حد آن جز خدا ندانسته / چیست دانسته یا ندانسته
چون‌چنین‌است‌هست شرط هنر / که به یک فن کنی پدیدگهر
چون نهادی به کارگردن را / می‌توان داد، داد یک فن را