ملک‌الشعرای بهار › در فضیلت شاگردی کردن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز اوستادی کهن بگیر سراغ / سی چهل سال خورده دود چراغ
همه کرده به خبرگی‌اش قبول / سخنش حق و کرده‌اش مقبول
یافته اختصاص در هنرش / وبژه گشته ز قوّت نظرش
سر حاجت بسای در پایش / اوستادش بخوان و مولایش
تا ز شاگردیش بگیری یاد / آنچه او یاد دارد از استاد
خویش را آزمون کن از آغاز / که چه علمی به طبعت آید ساز
عاشقانه به کار داخل شو / پی آن علم گیر و کامل شو
هر تنی را شعاری آماده است / هرکسی بهرکاری آماده است
هر دلی را ز نور کل قبسی است / وز نیاکانش ‌مرده ریگ بسی است
وز محیط است دمبدم خورشش / هم اثرها بود ز پرورشش
باشد آغوش مام و پستانش / طفل را اولین دبســتانش
زبن اثرها که برشمردم من / راست گردد مزاج و مغز و بدن
بر تو زین‌ها مدام تلقین است / سرنوشتی که گفته‌اند اینست
گرتو همدوش سرنوشت شوی / مرگ نادیده در بهشت شوی
ور گرفتی ز سرنوشت گریز / در سرت هردمی است رستاخیز
شوی آشفته‌حال و هیچ مدان / همچو آن مرد مرده در همدان
مثل است این که آهنی ناچیز / بی‌مربی نگشت خنجرتیز
این سخن را تفکری باید / تا نگویی که ژاژ می‌خاید
علم در دفتر است و من هشیار / خود بخوانم به اوستاد چه کار
علم از آغاز قطره‌ای بوده است / کش خداوند وحی فرموده است
سال تا سال برده مردم رنج / تا که آن قطره چار گشته و پنج
قرن‌ها باز خلق رنج کشید / تا که آن قطره‌ها به جرعه رسید
هم بر این حال روزگاری گشت / تا که‌ آن‌ جرعه‌ چشمه‌ساری گشت
هرکس‌ آمد بر آن فزود نمی / تا شد آن چشمه بر مثال یمی
علم‌، دریای ژرف گوهر زاست / دل استاد ظرف آن دریاست
هست دفتر، نگاری از دریا / نقشهٔ نیمه کاری از دریا
تو که در نقشه بحر را نگری / دان کز اعماق بحر بیخبری
تو چه دانی جزایر او را / جای مرجان و کان و لولو را
تجربت‌ها که ناخدا دارد / نقشه از آن خبر کجا دارد
تو چه دانی کجا گذرگاهست / یا کدامین طریق کوتاهست
همه را اوســتاد دارد یاد / زآن که او هم شنیده از استاد
یک ز دیگر گرفته علم و عمل / همچنین تا معلم اول
آنچه خودگیری‌اش به سالی‌ یاد / در دمی یادگیری از استاد
زان که گنجینهٔ هنر سینه است / وین زبان چون کلید گنجینه است
از شنیدن به شهر علم درآی / قفل گنجینه با کلید گشای
کز دهان و لب شکرخایان / دانش آموختند دانایان
علم از استاد یادگیر نخـست / پس وٍرٍستاد و تجربت با تست
تجربت کن تو نیز چون دگران / فصل‌هایی دگر فزای بران
دانش‌ آموز تا بلند شوی / سود یابی و سودمند شوی
هر که یک فن به نیکویی داند / در جهان هیچ درنمی‌ماند
وان که او جملهٔ فنون آموخت / عمر خود را به رایگان فروخت
که یک آلوچهٔ رسیده تمام / به ز صد سیب نارسیدهٔ خام