ملک‌الشعرای بهار › در وظیفه‌شناسی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رسم مکتب بود که استادت / پیش بنهد یکی وٍرٍستادت
گوید این را بخوان و حاضر کن / کزتو پرسم همی سخن به سخن
گر نخوانی و سهل‌انگاری / وان ورستاد یاوه پنداری
گوشمالت دهند استادان / خوارگردی به نـزد همزادان
این ورستاد کودکان پند است / بنگرد هرکه او خردمند است
این ورستاد را که داد استاد / نام آن را عرب وظیفه نهاد
چون که گشتی کلان و مرد شدی / سوی امید ره‌نورد شدی
شود آن گه زمانه استادت / پیش بنهد دگر ورستادت
گوید اینت وظیفهٔ کارست / کارکن گرچه کار دشوار است
گر به مکتب وظیفه خواندستی / وان ورستاد را نماندستی
این ورستاد مر تراست روان / کار فرمودنش بسی آسان
با تو گیتی شریک کار شود / در ادای وظیفه یار شود
چون‌ روان‌ با شدت وظیفه خوبش / کارهایت روان شود از پیش
ژنده‌پوش کسی نخواهی شد / بار دوش کسی نخواهی شد
دانشی را که کرده‌ای تحصیل / پیش رویت کند گشاده سبیل
ور به مکتب وظیفه نشناسی / اوستاد و خلیفه نشناسی
چون شود روزگار استادت / خواند باید ز سر ورستادت
خواندنش گرچه هست‌ بس مشگل / داد باید به کار باری دل
گرچه بینی عذاب و رنج بسی / عاقبت می‌شوی تو نیز کسی
جای گیری ز جرگهٔ نسناس / در صف مردم وظیفه‌شناس
وگر این بار هم شوی کاهل / نیبشی جز منافق و جاهل
کار دشخوار گرددت پس از آن / وز تو دشخوار، کار اهل جهان
هر صباحی وظیفه‌ایت نهند / هر دمی درس تازه‌ایت دهند
یاد نگرفته نکته‌ای زین یک / می‌دهد درس دیگریت فلک
نه ز استاد جسته تربیتی / نز پدر برگرفته تجربتی
نه وظیفه شناخته نه عمل / گول و نادان و مست و لایعقل
افتی اندر شکنجه‌های زمان / مرد بی‌درد و درد بی‌درمان
روزگارت چنان بمالد گوش / که زند مغز استخوانت جوش
شوی از کوب آسمان شیدا / درد پیدا و زخم ناپیدا
چون ندانی به زخم‌ها مرهم / خو ی گیری به دردها کم کم
شو ی از دانش و شرف مفلس / قسی‌القلب و بی رگ و بی‌حس
حس چو از آستانه برخیزد / شرم و درد از میانه برخیزد
درد چون رفت‌، شرم هم برود / غیرت و خون گرم هم برود
شرم چون رفت‌، رفت عفت هم / تقو ی و مردی و فتوت هم
مرد بی‌شرم‌، بی‌ عفاف شود / حیله سازد، دروغ‌باف شود
دشمن جان بخردان گردد / مایهٔ ننگ خاندان گردد
خیزد این خوی‌های نسناسی / ربشه‌اش از وظیفه‌نشناسی
لاابالی شود به نیک وبه بد / در جهان هیچ ننگرد جز خود
بخت از ملتی چو برگردد / در وی این فرقه نامور گردد
شود از بخت بد درین صحنه / محتسب دزد و راهزن شحنه
چون برافتاد رسم خیر و صلاح / شود البته خون خلق مباح
زشت‌نامان چو نامدار شوند / اهل ناموس و نام‌خوار شوند
لاجرم جای آبرومندان / یا ته خانه است یا زندان
اهل تقوی اگر امیر شوند / جانیان جمله دستگیر شوند
همچنین چون امیر شد جانی / اهل تقوی شوند زندانی
زان که یزدان در اولین ترکیب / ریخت طرح تناسب و ترتیب
متناسب گرفت کار جهان / تا توان داشتن شمار جهان
کیست دانش‌پژوه صاحب‌جاه / آن که باشد ز خویشتن آگاه
هرکه بر نفس خو‌یش چیر بود / به حقیقت که او دلیر بود
وان که او دیو آز کرد به بند / او بود بی‌نیاز و دولتمند
آن کسی خوبش را به‌نام کند / که به نفع بشر قیام کند
هرکه پیرامن خطرگردد / در جهان سخت مشتهر گردد
لیک هر شهرتی نکو نبود / عرق ذلت آبرو نبود
آن که افشاند بول در زمزم / گشت نامی ولی نه چون خاتم
نیست شهرت دلیل دانایی / نه تنومندی از توانایی
رادمرد حکیم نیکوکار / جوید از مردم زمانه کنار
زان که یک همنشین باتقوی / به ز سیصد مرید بی‌معنی
آن که گنجی در آستین دارد / کی سر برگ همنشین دارد
مرد عارف ز صیت بگریزد / عاقل از ابلهان بپرهیزد
اکثر خلق گول و بی‌عقلند / دشمن علم و عاشق نقلند
آن که نقلش فتاد در افواه / گرچه خضر است می‌شودگمراه
دوستداران و دشمنان جهول / به قبول و به رد او مشغول
نقلش اندر جهان سمر گردد / پند و اندرز او هدر گردد
زیرکان زیر زیر، کار کنند / کاسبان کسب اشتهار کنند
سخنی پخته و درست و تمام / بهتر از صدهزار گفتهٔ خام
گر کسی جهلی از دلی روبد / به که صد شهر را برآشوبد
گر کنی تربیت جوانی را / به که پر زر کنی جهانی را
ور نهی پند نامه‌ای محکم / پس مرگ خود اندر‌بن عالم
به که خلقان زتو برآشوبند / بر سر و مغز یکدگرکوبند
آن‌یکی خواندت خدای بشر / وان دگر داندت بلای بشر
عارفی چینی از طریق فسوس / گفته بود این سخن به کنفسیوس
گفته‌هایش به نظم سنجیدم / زان که عین حقیقتش دیدم