ای که نزد شه آبرو داری / ز چه دست از حیا برو داری
شرم داری ز شه که گویی راست / ایعجبشرمت از خدای کجاست؟!
چون مجال سخن ز شه جویی / سخن از دوستان خود گویی
از چه هنگام نفع خویشتنت / نیست قفل سکوت بر دهنت
دادی و میدهی تو صاف و صریح / نفع خود را به نفع شه ترجیح
گر دلت خیر شاه دارد دوست / سخنی گو که خیر شاه در اوست
خیر شاه است در نکوکاری / نه درشتی و مردمآزاری
تو به هرجا که پنجه بند کنی / نالهٔ خلق را بلندکنی
تا فزایی ز بهر شاه سپاه / یا که افزون کنی خزینهٔ شاه
این نه عشق خزینه و سپه است / بلکه این دشمنی به پادشه است
هست بهر چه این زر و لشکر / جز که بهر سلامت کشور
مرد نالان و خستهٔ محتاج / چون کند کار و چون گزارد باج
هر تجارت که سود بیش آورد / دولت آن را به چنگ خویش آورد
هر متاعی که سخت رایج بود / یک به دَه بر خراج آن افزود
هر زراعت که داشت منفعتی / منحصر شد به دولت از جهتی
زارع و پیشهور ز دست شدند / تاجران جمله ورشکست شدند
خلق کشور همه فقیر وگدا / همه نالان به پیشگاه خدا
کای خداوند قادر ذوالمن / ریشه ظلم را ز بیخ بکن