ملک‌الشعرای بهار › نیرنگ رفیق طرار در دیدن روی زن یار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار طرار از این به تنگ آمد / تیر تدبیر او به سنگ آمد
لاجرم ساخت با زنی بدکار / گفت هرجا، زن منست این یار
رفت با زن به خانهٔ آن مرد / رخ زن پیش مرد یکسو کرد
گفت‌: خانم به همره مادر / رفته بودند مدتی به سفر
تازه باز آمدند با شادی / سپری گشت عهد ناشادی
هست آزاد و با تمیز این زن / در برم همچو جان عزیز این زن
می‌رود بی‌حجاب از خانه / رخ نپوشید ز مرد بیگانه
چون که آزاد وتربیت شده است / همه جا می‌رویم دست به دست
هست این زن شریک زندگیم / بنده‌اش مفتخر به بندگیم
وان زن بی‌عفاف و پر حیله / یک قر و صد هزار غربیله
گفته هر روز راز با مردی / خفته هر شب کنار نامردی
خاست بر پای و طاق طاق کنان / نزد بانو شتافت خنده‌زنان
روی هم را زمهر بوسیدند / راز گفتند و راز پرسیدند
پس بلایه گرفت دست گلین‌ / کش ز پرواره آورد پایین
دست خود راکشید کدبانو / به ادب گفتن با زن جادو
که ببخشید چرک و شوخگنم / همچنین چرگن است پیرهنم
زن بدکار گفت وای این چیست / از تو پاکیزه‌تر به عالم نیست
کفتگوشان چو گشت طولانی / خاست بر پای مرد وجدانی
نرمک آواز کرد خاتون را / هر دو رفتند و شوی ماند بجا