ملک‌الشعرای بهار › در مسافرت کردن شوهر و سپردن خانه و زن خود به‌دست رف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در مسافرت کردن شوهر و سپردن خانه و زن خود به‌دست رفیق بدگوهر
دیرگاهی بر این وَتیره گذشت / روز رخشان و شام تیره گذشت
گشت ناگاه شوی زن سفری / گفت زن‌: بایدت مرا ببری
گفت‌مرد: ‌این‌سفرنه‌دلخواه است / که رئیس اداره همراه است
هم به پاس اثاثهٔ خانه / بایدت ماند، پُر مزن چانه
از قضا نیستی تو هم تنها / پیشت آید رفیق تازهٔ ما
می کند با تو خانمش یاری / او خود از توکند نگهداری
کیست به از رفیق وجدان کیش / که سپردن بدو توان زن خویش
بس که فاسد شدست خوی بشر / نه برادر بود امین نه پسر
در جهان اعتماد و اطمینان / نیست الا به مرد با وجدان
دین و ایمان همه خرافاتست / مایهٔ کین و اختلافاتست
بس فقیها که دام شرعی ساخت / مومنان را میان دام انداخت
شیخ دیگرکلاه شرغی دوخت / تا قبای ترا به غیر فروخت
زوجه خلق را دهند طلاق / بهر غیری کنند عقد و صداق
لیک مردی که اهل وجدانست / دلش از فعل بد هراسانست
او بدی را به چشم بد بیند / شرر تو زیان خود بیند
نیست در نیکیش امید بهشت / زان که باشد به طبع نیک سرشت
وز بدی دوزخش نترساند / که بدی را به طبع بد داند
نکند بدکه بد به طبع بد است / نیک باشد که نیکی از خرد است
نیک و بد را شناسد از وجدان / هست وجدان برابرش میزان
زن اگر چند نرم‌تر شده بود / ز ابتلائی دلش خبر شده بود
بیمی افتاده بود در دل او / نگران بود ازین سفر دل او
لیک شوهر شکیب فرمودش / بوسه‌ها داد و کرد بدرودش
دست وجدان‌فروش را بفشرد / رفت و آن دنبه را به گرگ سپرد
رفت شوی و رفیق کج‌بنیاد / به فریب زن رفیق ستاد
روزی آمد به نزد آن دلبر / ساخته از دروغ مژگان تر
گفت‌ زن‌:‌ چیست‌؟ گفت چیزی‌ نیست / آن که در دل غمی ندارد کیست‌؟‌!
دگرین روز هم بدین منوال / شد به نزدیک آن بدیع جمال
چشم‌ها سرخ و مژه اشک‌آلود / گونه‌های زرد و پای چشم کبود
زن ز نازک‌دلی به تنگ آمد / پای خود داریش به سنگ آمد
قسمش داد و گفت‌: دردت چیست‌؟ / چشم سرخ‌ و رخان زردت چیست‌؟
گفت اندر فشار وجدانم / راز کس فاش کرد نتوانم
سومین روز ساخت آن مکار / خویش را زرد و لاغر و بیمار
بود بازیگری نمایش باز / لاجرم کرد این نمایش‌، ساز
رفت‌ و خود را بدین ضعیفه نمود / صد هزاران غمش به غم افزود
کفت زن چند ازبن نهفتن راز / چیست این روی زرد و گرم و گداز
خانمت‌ در کجاست کاین‌ دو سه‌ روز / اندرین جا نشد جمال‌افروز
این چه حالی و این چه ترکیبی است / این چه وضعی و این چه ترتیبی است
جای غمخواری از من دلریش / بر غم من فزوده‌ای غم خویش
گرچه چیزی ز تو نفهمیدم / به خدا کز تو سخت رنجیدم
چون شد آن ریوساز حیلت کر / در دل خویشتن سوار به خر
صیدش اندرکنار دانه رسید / تیری افکند و بر نشانه رسید
گفت اکنون که فحش خواهی داد / گویم این راز هرچه بادا باد
پای رنجش چو در میان آمد / راز پوشیده بر زبان آمد
داد سوگند مرد حیلت‌ساز / که زن آن راز را نگو باز
گفت بار نخست کاینجا من / آمدم میهمان به همره زن
وز تو آن حجب و شرم را دیدم / در دل خود بسی پسندیدم
چون که بیرون شدیم ازین خانه / شرح دادم ز بهر جانانه
گفتمش پند گیر ازین خانم / عقل و دانش‌پذیر ازین خانم
که به چندین عفاف وسنگینی / داشت زیبندگی و رنگینی
زن‌چو این سرزنش ز من بشنید / بی محابا به روی من بدوید
گفت محو جمال او شده‌ای / عاشق خط و خال او شده‌ای
خوردم از بهر او قسم بسیار / تاکه قانع شد وگرفت قرار
لیک در قلبش این ملال بماند / گفتگو طی شد و خیال بماند