ملک‌الشعرای بهار › جعل‌ نامه و گرفتار ساختن مرد بیگناه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نامه‌ای ساخت پس به خط رفیق / به‌ سوی خویش کای رفیق شفیق
دلم از نوکری به تنگ آمد / شیشهٔ طاقتم به سنگ آمد
خلق یکسر فقیر و درویشند / همه در فکر چارهٔ خویشند
یک‌طرف مالیات قند و شکر / یک‌ طرف مالیات‌های دگر
بدتر از این نظام اجباری / کرده ترویج شغل بیکاری
بجز از چند تن امیر و وزیر / باقی خلق مفلسند و فقیر
ما چنین‌، شه چنان‌، وزیر چنان / کشوری موکنان و مویه کنان
من بر آنم که فتنه آغازم / با چنین دولتی دغل بازم
کرده‌ام شیخ و شاب را تحریک / شده اجرای نقشه‌ام نزدیک
که گروهی به‌هم شریک شوبم / همه در سلک بلشوبک شویم
زد ببایست در نخستین دم / این اساس پلید را بر هم
تو به تهران بجوی یاران را / حزب‌سازان و خفیه کاران را
من هم اینک ز راه می‌آیم / سرکش وکینه‌خواه می‌آیم
من به شورشگری زبان دادم / زن خود را طلاق از آن دادم
چون می انقلاب نوشیدم / از زن و بچه چشم پوشیدم
به تو بس اعتماد دارم من / اعتمادی زیاد دارم من
چون به‌خوبی ترا شناخته‌ام / راز خود با تو فاش ساخته‌ام
باد بر اهل دل درود و سلام / ختم شد والسلام خیر ختام
هشت در پاکتی از آن پاکات / کش فرستاده بود این اوقات
رفت و آن نامه را به صد تلبیس / داشتش عرضه بر رئیس پلیس
گفت‌ سوزد بدین رفیق دلم / نتوانم که دل از او گسلم
بایدش اندکی نصیحت کرد / نه که رسوایی و فضیحت کرد
زان که هرچند فتنه‌ساز بود / با منش دوستی دراز بود
من نوشتم بدو نصایح چند / لیک ترسم ز من نگیرد پند
گرچه‌ بر کار دوست ‌پرده نکوست / لیک ‌دولت ‌مهم‌تر است ‌از دوست
من وطن خواهم و فدائی شاه / دشمن بلشویک نامه سیاه
لیک مستدعیم کز‌ین ابواب / نشود مطلع کسی ز احباب
گر بدانند اصل مطلب چیست / وندرین کشف‌ جرم، عامل کیست
ذکر من ورد خاص و عام شود / زندگانی به من حرام شود
طمعی نیست بنده را از کس / قصد من‌ هست خدمت شه و بس
وین جوان مخلص شفیق منست / همه دانندکاو رفیق منست
لیک دزدیده‌اند هوشش را / جهل بستست چشم و گوشش را
بایدش پند داد و گوش کشید / لیک جرم نکرده را بخشید
گر نهان ماند این حکایت‌ها / کرد خواهم به شاه خدمت‌ها
رفت و آسود مرد وجدانکار / تار بگرفت و خواند این اشعار