ملک‌الشعرای بهار › غزل در بیان مذهب نوخاستگان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرد باید که دل دژم نکند / زندگی‌صرف‌رنج وغم نکند
از کم و کیف کارهای جهان / یکسر مو زکیف کم نکند
در ره نفع خود کند خدمت / خدمت خلق یک قلم نکند
ور قسم خورد و توبه کرد ز می / تکیه برتوبه وقسم نکند
گر ستم کرد برکسی، چه زیان / برخود وعشق خود ستم نکند
جز به پیش صراحی و ساقی / پیش کس‌پشت خویش خم نکند
زندکی‌حرب‌ و حرب ‌هم خدعه‌است / مرد دانا ز خدعه رم نکند
حرف جزء هواست‌، مرد قوی / اعتنائی به مدح و ذم نکند
خلق گر کند نیم و نیم غنم / گرگ دلسوزی از غنم نکند
وقت راز و نیاز، قبلهٔ خویش / جزیکی نازنین صنم نکند
تا توان بود خوش‌، جفا نکشد / تا توان گفت لا، نعم نکند
جز به شکرلبان درم ندهد / جز به مه‌طلعتان کرم نکند
با رفیقی کزو امیدی نیست / نه رفاقت که یاد هم نکند
عقلاگفته‌اند پیش از ما / نم شود هرکسی که نم نکند
آن سفرکرده چون ز راه رسید / قصهٔ او به سمع شاه رسید
چند جاسوسش از پس افکندند / بیدرنگش به محبس افکندند
پس شش مه سؤال و استنطاق / نیمه‌جان‌، نیمه کور و نیمه‌چلاق
آخر کارش به ضرب وشتم کشید / پس به دیوانسرای حرب کشید
شد به دیوان حرب مظلمه‌اش / کرد آن محکمه محاکمه‌اش
چون نبد مدرکی جزآن مکتوب / اختر هستیش نکرد غروب
لیک شد خلع از شئون نظام / بعدازآن‌حبس‌شدسه‌سال تمام
چون به محبس نشست بیچاره / گشت جویا ز جفت آواره
داد پیغام تا مگر یارش / آید آنجا ز بهر دیدارش
رهن بنهد ز خانه اسبابی / بهر او نانی آرد و آبی
رفت مردی و ماجرا پرسید / خانه را از نگار خالی دید
گشت لختی از این‌ور و آن‌ور / کرد پرسش از این در و آن در
عاقبت قصه را بدست آورد / بهر بیچاره سر شکست آورد
مرد باور نکرد مطلب را / وان حکایات نامرتب را
بستن را چنین تسلی داد / وین‌چنین نزد خویش فتوی داد
کاین سخن‌ها همه گزاف بود / کاهل ازکارها معاف بود
یا نرفت از پی رسالت من / یا ندادند رخصت رفتن
خفت بر ژنده بالش و بستر / ساخت با نان وآش قصرقجر