ملک‌الشعرای بهار › عاقبت کار وجدان‌فروش و رها شدن رفیق از بند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون ‌ز حبس ‌جوان ‌سه سال گذشت / مدت حبس او ، به آخر گشت
تاخت بیرون ز حبس بیچاره / بی‌سرانجام و عور و آواره
خانه بر باد و زن طلاق و فقیر / بی‌نصیب از نقیر و از قطمیر
یکی از دوستان رسیدش پیش / مرد ازوجست‌حال‌همسرخوا
گفت دادی طلاق و شوی گرفت / چندگاهی ز خلق روی گرفت
رفت شویش شبی به مهمانی / شب سیه بود وسرد و بارانی
بستر خود به زیر طاقی برد / طاق بر وی فتاد و بیدین مرد
مَرد مُرد و ضعیفه​ی مسکین / گشت‌در «شهر نو» کرایه‌نشین
شد از این داستان دلش به ‌دو نیم / تاخت نزدیک دوستان قدیم
دید آن‌ جمله مردمی شده‌اند / صاحب‌خانه و زن و فرزند
همه فارغ ز رادع و زاجر / آن یکی کاسب آن یکی تاجر
چون رفیق قدیم را دیدند / چون گل نوشکفته خندیدند
رحم کردند بر ندامت او / شکرکردند بر سلامت او
جان و کالا و مسکنش دادند / به از اول یکی زنش دادند
ساختندش شریک در مکسب / کاسبی گشت صاحب منصب
پشت پا زد به خدمت دولت / کند دندان ز نعمت دولت