ملک‌الشعرای بهار › حکایت پیشوای سمرقند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در سمرقند پیشوایی بود / خلق را حجت خدایی بود
وندرآن شهر بود سرهنگی / شحنه‌ای‌، ظالمی‌، قوی‌چنگی
به ستم خلق پیشه‌ور افشرد / پیشه‌ور شکوه پیشوا را برد
گفت شیخا برس به احوالم / زبن ستم کاره واستان مالم
پیشوا بس نبود با سرهنگ / گفت با دادخواه از دل تنگ
صبرکن تا خدا کند کاری / مر مرا دردسر مده باری
گفت با اشک تفته و دم سرد / چون تویی سر، کجا بریم این‌درد
سر نه‌تنها به‌تاج‌درخرداست / گاهگاهی هم از در درد است
هرکرا بر سران سری باید / در سرش درد سروری باید
مهتری سر بسر خطر باشد / غم و تیمار و دردسر باشد
شیخ گنجی هزینه کرد بزرگ / تا مر آن گله را رهاند زگرک