ملک‌الشعرای بهار › صفت عدالت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آسمان‌ها ز دل برپا شد / وانجم از عدل عالم‌آرا شد
وین سرادق که بی‌حسابستی / عدل اگر نیستی خرابستی
عدل اگر از میان برافتادی / اختران یک به دیگر افتادی
عدل همچون به دایره نقط است / هر طرف‌ ظلم‌ و عدل‌ در وسط است
مثلست آن که مهتربطحا / گفت‌: خیر الامور اوسطها
هرکه داند شناخت حد وسط / نکند خود به هیچ کار غلط
عقل شاگرد و اوستاد عدلست / هرکه او عادلست با عقلست
همه استمگران جهولانند / ظالمان‌، جاهلان و غولانند
دیوکآمد به بدتری شهره / بوده مردی ز عقل بی‌بهره
جاهلانند از دوسر ساقط / گه مفرّط شوند و گه مفرط
گوئیش رو که افتی از سر بام / پس رود تا فتد ازآن سر بام
جهل با ظلم خوش درآمیزد / دشمنی‌ ها ازین میان خیزد
راستان مردم میانه‌روند / ظالمان فرقهٔ کرانه‌ روند
عقل خود از قیاس عدل بود / عقل بهر شناس عدل بود
عاقلان عادلند در دنیا / به دو لفظ اندرست یک معنا
جاهلان ظالمند یا مظلوم / مترادف بود جهول و ظلوم