ملک‌الشعرای بهار › در عقل و علم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خرد و داد و راستی کرم است / کژی و جهل وکاستی ستم است
عاقل ار هیچ علم ناموزد / وز ادب نکته‌ای نیندوزد
در جهان راه راست می‌پوبد / وز کژی‌ها کرانه می‌جوید
ورشود پادشاه کشور خویش / بالد از عقل‌ عدل گستر خویش
بس که با خلق نیکخوی بود / نگسلد رشته گرچه موی بود
گرکشد خلق رشته‌، بگذارد / ور رها کرد او نگهدارد
وآن که‌ را عقل‌ و عدل نیست به‌طبع / الکن است ار کند قرائت سبع
علم او گر بزی و ریمنی است / گر به ‌خورشید سرکشد دنی ‌است
اصل‌ هایی ز علم بگزیند / که به وفق خیال خود بیند
وان که باشد میانهٔ بد و نیک / در دلش دیو را فرشته شریک
علمش از دست دیو برهاند / در سرشتش فرشتگی ماند
وان که باشد فرشته از اول / از ملک بگذرد به علم و عمل
وای از آن دیو طبع بدکردار / که نباشد ز علم برخوردار
جاهل‌ و پست و بی کتاب و شرور / ظالم و دون و طامع و مغرور
مفرط و پر طمع به شهوت و کین / نه شرف نی خرد نه داد و نه دین
از حیا و وقار و مردی و قول / متنفر چو دیو از لاحول
کرده پندار و عجب بی‌درمان / سر او را چوگنبد هرمان
رفته درگوش او مبالغه‌ای / کرده باورکه هست نابغه‌ای
ویژه کاین آسمان ز مکاری / چندگاهی با وی کند یاری
و ابلهی چند از طریق خری / یا ز راه فریب و حیله گری
وارث کورش و جمش خوانند / داربوش معظمش خوانند
بی‌نصیب آید از مسلمانی / خویش راگم کند ز نادانی
نشود ابن سعد سالارش / نیز شمر لعین جلودارش
سیل‌سان بردَوَد به پست و بلند / نشود هیچ چیز پیشش بند
بشکند بند و بگسلد افسار / جفته کوبد به گنبد دوار
اصل‌های کهن براندازد / رسم‌هایی نوین عیان سازد
عالمان را ز خود نفورکند / عاقلان را ز خویش دور کند
دوستانش نخست پند دهند / بخردان پند سودمند دهند
او از آن پندها به خشم آید / دوستان را نکال فرماید
نیکمردان و کاردانان را / کشد و برکشد عوانان را
مردم از بیم جان سکوت کنند / مگسان مدح عنکبوت کنند
هرچه کارآگهان زبون گردند / گرد او ناکسان فزون گردند
کار افتد به دست عامی چند / نان شودپخته بهر خامی چند
چرخ چون برکشد اراذل را / گاو مرگی فتد افاضل را
چاپلوسان سویش هجوم کنند / عارفان ترک مرز و بوم کنند
فسخ گردد اصول آزادی / طی شود رسم مردی و رادی
نر گدایان به جان خلق افتند / قوم در حلق و جلق و دلق افتند
اندک اندک شوند خلق فقیر / پر شود گنج پادشاه و وزیر
جیب یک شهر می‌شود خالی / تاکه قصری بنا شود عالی
خلق گردند مشرف و جاسوس / ازشرف‌دست‌شسته‌وز ناموس
تهمت و کذب و کید و غمازی / حسد و شهوت و دغل‌بازی
این همه عادت عموم شود / کارفرمای مرز وبوم شود
زیردستان به شه نگاه کنند / خلق تقلید پادشاه کنند
کس به فضل و کمال رو نکند / گل جود و نوال بونکند
چون شود شورشی به برکه پدید / بر سر آیند جرم‌های پلید
هرچه باشد به قعر آب‌، لجن / بر سر آبدان کند مسکن
می‌شود تیره سطح صافی آب / آبدانی بدل شود به خلاب
سازد این انقلاب ادباری / این عمل را به مملکت جاری
اهل کشور به مدت دو سه بال / می‌روند آن‌چنان به راه ضلال
که به صد سال عدل و دینداری / نتوانیش باز جای آری
دیده‌ای لکه‌ای که در یک‌دم / بر حریری چکد ز نوک قلم
صد ره ار شویی و کنیش درست / برنگردد دگر به حال نخست