ملک‌الشعرای بهار › حکایت عمالقه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خود شنیدی حدیث عوج عناق / وان سهمناک مردم عملاق
مردم پسر شجاعتی بودند / فوق عادت جماعتی بودند
قدشان چون چنارهای کهن / سر و گردن چو برجی از آهن
هرچه امد به پیش می‌خوردند / وآنچه آمد به‌دست می‌بردند
تنهٔ گنده و شجاعت و زور / کرده بود آن گروه را مغرور
اعتنائی به کس نمی کردند / یک‌دم از جور بس نمی کردند
چون به دلشان ستم قرارگرفت / عقل از آن مردمان کنارگرفت
دید کایشان تهی ز فایده‌اند / همه بیرون ز عقل و قاعده‌اند
رفت نزدیک موسی عمران / گفت از این قوم داد من بستان
لاجرم بر چنان گروه دلیر / گشت مشتی جهود مفلس‌، چیر
باغبان کاو به باغ گل کارد / علف هرزه را برون آرد
وان درختی که نیستش ثمری / افکنندش به تیشه یا تبری
علف هرزه و درخت نرک / درگلستان نمی کشند سرک
چون که بودند ظلم کار و پلید / باغبان بیخشان ز باغ برید
تو هم ای سفلهٔ خر مغرور / که شدی متکی به قوت وزور
مر مرا چه که زر چه داری تو / نیکنامی نگر چه داری تو
شومی نفس خوبشتن بینت / مرد وزن می کنند نفرینت
ترسم از شومی تو آخرکار / شود این مملکت به مرگ دچار
کاین‌مثل سخت شهرهٔ دهر است / جهل یک‌تن‌،‌ بلای‌یک‌شهر است
پادشه چون نمود نادانی / رویند کشوری به وبرانی