ملک‌الشعرای بهار › ملاقات دوم با آیرم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پس چندی امیر دولت بار / داد در قرب بزم خویشم بار
سخن از هر دری بکار آورد / پس حدیثی ز شغل و کار آورد
گفت تا کی ز ما کناره کنی / ییری و ضعف را بهانه کنی
تو به کار قلم توانایی / در سیاست خبیر و دانایی
از خموشی چون تو گوینده / نه خدا راضی است و نی بنده
نظم و نثرت روان و با اثر است / در کلامت حلاوتی دگر است
چند بنشینی از پس زانو / پای نه پیش و کن کما کانوا
که فلان و فلان خر و خامند / در بر خاص و عام بد نامند
نیست یک ذره در حناشان رنگ / می‌نویسند لیک پوچ و جفنگ
حاجت ما روا نمی‌سازند / درد کس را دوا نمی‌سازند
فکر در دستگاه ایشان نیست / پشمی اندر کلاه ایشان نیست
جمله با چشم و گوش‌، کور و کرند / روزنامه‌نو‌یس و بی‌خبرند
از هنر نیست نزدشان خبری / نبود در کلامشان اثری
باز کن روزنامه‌ای چو نگار / وز هنرهای خود بیا و بیار
از تو سامان و ساز و پیرایه / وز من ابزارکار و سرمایه
گفتمش من به کار چالاکم / بشنو تا ز چیست امساکم
کارها با تناسب آید راست / کار کان بی‌تناسب‌ است خطاست
این نویسندگان که بردی نام / همه با هم مناسبند تمام
اهل این سبک و مرد این عصرند / هریکی در مناسبت حصرند
این سیاست که داری اندر پیش / مردمی بایدش مناسب خویش
چون مهندس شود کریم آقا / هست معدنچی اولین بنا
پادوانی حقیر و بی‌مایه / از قضا گشته صاحب پایه
همه تغییر داده نام و نشان / هر یکی گشته مهتری ذیشأن
بنهاده به خویش بی‌ترتیب / لقب خانواده‌های نجیب
جاهلی گول‌، مولوی شده است / سیدی ترک‌، کسروی شده است
گشته بقال‌زاده‌، ساسان‌پور / شده پورکیان‌، فلان مزدور
منشی میر قاین ازلوسی / شده همنام شاعر طوسی
خلق را کرده است زنده به گور / مردگان را نموده نبش قبور
آن یکی نام بوذری بگرفت / وآن‌دگرشدجمهری‌اینت‌شگفت‌
پیش از اینها بزرگمهر وزیر / گشت بوذرجمهر در تحریر
در دل خلق داشت مأوائی / لاجرم گشت نام بنائی
بس بنای ظریف بود به شهر / برده هریک زلطف صنعت بهر
ویژه دروازه‌های شهر قدیم / همگی یادگار ذوق سلیم
هر یکی را بها و ارز دگر / ساخته هر یکی به طرز دگر
از درون و برون پر از کاشی / نغز و رنگین چو لوح نقاشی
کند بوذرجمهری از بن و بیخ / ایمن از لعن و فارغ از توبیخ
جای طاق و مناره و ایوان / ساخت‌میدان‌و حوض‌،‌آن حیوان
تیشه بر قرص آفتاب گماشت / جای آن آفتابگردان کاشت
کند از ریشه طاق الماسی / جان آن کاشت لاله عباسی
طرفه هنگامه و الالائیست / بلعجب بربشول و غوغائیست‌
در چنین گیرودار وانفسا / من و مثل مرا برندکجا
چون کنایات من ز حد بگذشت / نکته هایش ز حصر و عد بگذشت
میر آهسته زهرخندی کرد / کشف سر نهفته چندی کرد
عاقبت گفت کاین گرانجانان / همه‌خواهندشد سبک ز میان
شاه داند که کیستند اینها / وز چه جنسند و چیستند اینها
جنیانی به صورت انسند / سربسر نادرست و ناجنسند
شه شناسد یکان یکان را خوب / همه را زود می کند جاروب
کرد خواهد شهنشه ایران / کار با مردمان با ایمان
که وطنخواه و معتقد باشد / خدمت خلق را معد باشد
گفتم ای نیک‌بین خوش‌فرجام / کار شد دیر و قصه گشت تمام