ملک‌الشعرای بهار › فرار آیرم از ایران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

میر لشگر ز من مکدر گشت / تاکه شاهنشه از سفر برگشت
چون درآمد شه از سفربه حضر / میرلشگر ببست بار سفر
پسری نوجوان و رعنا داشت / شد جوانمرگ، اینت بدپاداشت
بود داماد شاه آن فرزند / چون پسر مرد، سست شد پیوند
دخل‌ها کرده بود و دزدی‌ها / ناسزاها و زن بمزدی‌ها
گربهٔ دزد بود مردک پست / سینه‌دردی‌بهانه کرد و بجست
کارها بهر شاه ساخته بود / خوب ارباب را شناخته بود
آخرکار اسعد و تیمور / او ز نزدیک دید و ما از دور
چند ملیون ز خوان یغما زد / پاچه را ورکشید بالا زد
علقهٔ خانمان ز هم بگسیخت / ور جلا زد سوی‌فرنگ گریخت
ناخوشی را بهانه کرد آنجا / طلب آب و دانه کرد آنجا
چند ماهی حقوق و جیره گرفت / عاقبت هم هزار لیره گرفت
دانه پاشید شه که باز آید / طایر جسته کی فراز آید
این زمان در فرنگ آزاد است / کیسه پرپول وکله پر باد است
تا سپهرش کجا جواز دهد / کانتقام گذشته باز دهد
وآن سخن را که گفته بد با من / باش تا کی بگیردش دامن