ملک‌الشعرای بهار › در ریاست سرپاس مختاری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داد شه جای او به مختاری / صبح پیدا شد از شب تاری
با من آیرم بگفته بودکه شاه / اشقیا را براند از درگاه
برگزیند ملک چو بیداران / نیکمردان به جای بدکاران
آن‌سخن‌شد درست‌بی کم و بیش / گفته‌اش راست گشت‌درحق‌خویش
زان که مختاری است پاک و نبیل / راست گوی‌و درست‌قول و اصیل
دودمانش قدیم و خود نامی / دور ازحرص‌و آز و خودکامی
وز فن شهربانی آگاهست / زین سبب برگزیده شاه است
گرچه یک گل شکفت ازین گلزار / کی ز یک گل شود پدید بهار
باز هم خاطرم تسلی دید / که به تاربکی این تجلی دید
می‌توان‌داشت‌،‌چون سپیده دمید / آرزوی دمیدن خورشید
ور یکی گل شکفت درگلشن / می‌توان گفت چشم ما روشن
ویژه این دستگاه پر اسرار / که بود سرپرست خلق دیار
درکف اوست اختیار همه / مال و ناموس وکار و بار همه
سازد ار خواهد از عناد و هوس / از پشه پیل و از عقاب مگس
کند از قدرت شهنشاهی / کارهایی غلط چو درگاهی
قدرت شاه را سپر سازد / مایهٔ وحشت بشر سازد
کند از جهل همچو بلهوسان / مردم و شاه را ز هم ترسان
یا چو آیرم زشه نپرهیزد / بخورد هرچه‌هست و بگریزد
باری امروز ایمنیم ازین / که عسس عادلست و شحنه امین
گرچه اینجا هم از طریق مثال / یادم آمد شراب پارین سال
که چو افتاد درکف نادان / گشت فاسد شراب اصفاهان
اندربن چند سال گمراهی / ز آیرم دزد و سفله درگاهی
این اداره خراب و ضایع گشت / ستد و دادِ رشوه شایع گشت
پاسبان وکلانتر و شبگرد / همه دزدند و ناکس و نامرد
دخل و کلاشی است کار پلیس / گفتن ناسزا شعار پلیس
ویژه که امسال از تفضل شاه / رفت فرمان به کار رخت و کلاه
عرضه کم گشت و شد تقاضا پیش / قیمت‌ افزوده‌ شد به‌ عادت خویش
شد بهای کلاه مظلومان / از دو تومان به پانزده تومان
آن دکان‌دار رند بازاری / گشته گرم کلاه‌برداری
تنگدستان تعللی کردند / در خریدن تأملی کردند
تا به فرصت زری به دست آرند / بر سر خود کلاه بگذارند
پاسبان و کلانتران محل / فرصتی یافتند بهر عمل
کله کهنه هر که داشت به سر / شد به تاراج پاسبان گذر
« کُلَه پهلوی‌» ز کهنه و نو / شد به دست پلیس شهر چپو
بی‌خبر زان که فرصتی باید / تا کلاه نو از فرنگ آید
کار بازار معتدل گردد / خواست با عرضه متصل گردد
باری‌، این جبر و شدت ناگاه / بود تنها به طمع چند کلاه
وز کف خلق سی چهل ملیون / شد برون زین تشدد قانون
اینت بی‌مایگی و بی‌حلمی / خام‌طمعی و جهل و بی‌علمی