ملک‌الشعرای بهار › خاتمهٔ کتاب شهید بلخی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود روزی شهید بنشسته / درکتبخانه در به رخ بسته
نسخها چیده از یمین و یسار / بود سرگرم سیر آن گلزار
ناگه آمد ز در، گرانجانی / خشک‌ مغزی‌، عظیم نادانی
گفت با شیخ‌، کای ستوده لقا / از چه ایدر نشسته‌ای تنها
شیخ برداشت از مطالعه سر / وز شکرخنده ربخت گنج گهر
کفت آری چو خواجه پیدا شد / بنده تنها نبود و تنها شد
هرکرا نور معرفت به سرست / گرچه‌تنهاست‌یک‌جهان‌بشرست
وان که را مغز بی‌فروغ و بهاست / در میان هزارکس تنهاست
ثمر عمر، عقل و تجربت است / تجربت بیخ علم و معرفت است
این همه علم‌ها که مشتهرند / حاصل زندگانی بشرند
در کتب حرف‌ها که انبارست / جوهر و مایه‌های اعمارست
عمرها را اگر عیارستی / صفحهٔ علم پیلوارستی
هرکتابی کش از خرد بهریست / نقد عمری و حاصل دهریست
بر نادان کتاب‌، کانایی است / زی حردمند، جان دانایی است
پیش او عقده بر زبان دارد / پیش این زنده است و جان دارد
هرکرا با کتاب کار افتاد / عمرش‌از شصت تا هزار افتاد
وان که‌ در خلوتش کتب‌ خوانیست / خاطرش فارغ از پریشانی است
هرکه شد باکتاب یار و ندیم / یاد نارد ز دوستان قدیم