ملک‌الشعرای بهار › دل مادر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود در بصره جوانی ز اعراب / شده از عشق بتی مست و خراب
دختری آفت دل‌، غارت دین / غمزه‌اش در ره جان‌ها به کمین
چشم جادوش به کفر آغشته / صف مژگان ز خدا برگشته
عشوه‌اش خون جوانان خورده / دل صد پیر و جوان آزرده
نازپرور صنمی‌، سنگدلی / بیوفا شاهد پیمان گسلی
بصره از غمزهٔ او گشته خراب / رانده شط‌العرب از چشم پرآب
بصره را زآن خم زلف شبرنگ / داده بیم از خطر لشکر زنگ
دل مردان عرب‌، خستهٔ او / شد دل مرد جوان بستهٔ او
آن جوان داشت یکی مادر پیر / به هواداری فرزند، اسیر
مادری بسته به فرزند، امید / موی در تربیتش کرده سفید
گفت با مادر خود راز نهفت / مادر از روی وفا قصه شنفت