ملک‌الشعرای بهار › عروسی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواستگار آمد و با رنج دراز / خوانده‌ شد خطبه ‌و شد عقد فراز
خیمه کشت ازگل روبش گلشن / ناقه کشتند و شد آتش روشن
زان عروسی و از آن دامادی / مادرش کرد فراوان شادی
لیک از آغاز، عروس بدخوی / سر گران داشت بدان مادرشوی
زال خندان به تماشای عروس / آن جفاپیشه رخ از قهر عبوس
زال اگر رفتی و شیر آوردی / دختر از قهر بر آن تف کردی
زال اگر آب کشیدی ز غدیر / دختر آن آب فشاندی به کوبر
زال نان پختی و خوان بنهادی / دختر آن نان به ستوران دادی
پسر آوردی اگر صید ز راه / متعفن شدی اندر خرگاه
زان که گر زال زدی دست بر او / دختر آن لقمه نبردی به گلو