صد زره دارد ز سنبل بر گل آن شیرین پسر / حلقههای آن زرهها سر زده در یکدگر
ای عجب آن حلقهها کز بهر آشوب و بلا / گاه پیش گل سپر باشند و گاهی گل سپر
زلف او در اصل کوتاه است و هر روزی به قصد / از سرش لختی ببرد تا شود کوتاه تر
در شریعت دزد را باید بریدن دست و پا / زلف او دل دزد شد بس چونش ببریدند سر!
گر نخواهد خورد خون عاشق آن زیباصنم / ور نخواهد برد هوش عاشق آن شیرین پسر
سنگ خارا از چه پنهانکرد در زیر حریر / مشک سارا از چه پیدا کرد بر طرف قمر
هر کرا دردی بود در دل ز رنج عاشقی / به شود چون بر لب و رخسار او یابد ظفر
گر گل و شکر به کار آید ز بهر درد دل / اینک آن رخسار و آن لب هم گل است و هم شکر
هرکه یابد وصل او یابد ز بهروزی نشان / هرکه یابد وصف او یابد ز پیروزی خبر
وصل او آرام جان عاشقان عالم است / وصف او تشیب مدح شهریار دادگر
خسرو عالم ملکشاه آن خداوندی که هست / شهریار شرق و غرب و پادشاه بحر و بر
ایزد دانا دلش را آفریدست از کرم / دولت برنا تنش را پروریدست از هنر
بر ثنای او زبان بگشاده دارد روزگار / تا که او در دولت و شاهی همی بندد کمر
هست فرمانش امام خلق عالم یک به یک / هست تدبیرش صلاح ملک عالم سر بسر
متفق گشته است با فرمان او گویی قضا / متصلگشته است با پیمان او گویی قدر
ای شهنشاهی که اندر دین و ملک آراسته است / نام تو هم خطبه و هم نامه و هم سیم و زر
هر که او بر درگه تو بست در خدمت میان / ایزد از روزی و پیروزی بر او بگشاد در
هر که برگردد ز عهد تو فَقُل اَینَ الجِوار / وانکه بگریزد ز حکم تو قفل آهبنالمفر
روزگار آن را همی گوید که حاشا لا تُطِع / آسمان این را همیگوید که کلا لاوزر
از مدار چرخ و حکم زهره و بهرام و تیر / با تو باد این شانزده هم در حضر هم در سفر
ملک و دین و تخت و بخت وکلک و تیغ و مهر و جام / عزم و جاه و عمر و مال و نام و کام و فتح و فر