ملک‌الشعرای بهار › شکوهٔ عروس از مادر شوهر!| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیرزن صبر نمودی به جفاش / باکس آن راز نمی کردی فاش
لیک آن دختر غدار پلید / کرد با شوی شبی رازپدید
گفت مام تو مرا کشت ز غم / بس که با من کند از کینه ستم
ما نسازیم به یکجای مقر / یا مرا دار به‌بر، یا مادر
زن چو با مرد جوان آمیزد / زال باید ز میان برخیزد
من و او جمع نیاییم بهم / واندربن خیمه نپاییم بهم
می‌روم من سوی قوم از بر تو / بعد ازین آن تو و آن مادرتو
پسر این قصه چو از زن بشنید / از سر قهرگریبان بدرید
از در خیمه برون شد به ‌شتاب / رفت و با مادر خود کرد عتاب
زال از مهر جگرگوشهٔ خویش / سر به اندیشه فکند اندر پیش
دل ندادش که بگوید آن راز / که مبادا شود آن کار دراز
دختر از پیش پسر دور شود / پسرش واله و رنجور شود
هرچه گفت آن صنم کافرکیش / زال کرد آن همه در گردن خویش
تا جدایی نبود بین دو یار / بیگناهی به گنه کرد اقرار
گفت آری رخ‌بختم سیهست / من گنهکارم و او بی گنهست
راست‌می گوید و بی‌تقصیر است / گنه از مادر بی‌تدبیر است
مرد بیچاره چوبشنید سخن / رفت و بوسید سر و صورت زن
کای صنم بخش به حال تبهش / بگذر بهر خدا ازگنهش
جای شرمندگی ازآنچه شنید / تیزترشد زن بی‌شرم پلید
گفت خواهی که شوم ازتو رضا / دورکن مادر خود را ز‌ینجا
من در اینجا ننشینم با او / من درین خانه نشینم‌، یا او
مرد نادان ز سرکینه و درد / بین که با مادر بیچاره چه کرد