ملک‌الشعرای بهار › دیدار سواری ز پیر زال در بیشه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شیرمردی ز سواران دلیر / که ‌بدی پیشهٔ او کشتن شیر
پدر اندر پدرش گُرد و سوار / همه دهقان‌منش وشیر شکار
جعبه پر تیر و بزه کرده کمان / به کمر خنجر و در مشت سنان
گام برداشت در آن بیشه خموش / کامدش زمزمه‌ای نرم به گوش
روی‌بنهاد بدان‌صوت خفیف / ناگهان پیر زنی دید نحیف
روی آورده به درگاه خدا / کند از مهر به فرزند دعا
گفت زالا به چه کار آمده‌ای‌؟ / اندرین بیشه مگرگم شده‌ای‌؟
من بدین نیزه و این تیر و کمان / اندرین بیشه نباشم به امان
ازکجایی‌؟ زکجا آمده‌ای‌؟ / شب درین بیشه چرا آمده‌ای‌؟
کاندرین بیشه بغیر از من و شیر / شب کسی پا ننهاده است‌، دلیر
پیرزن قصهٔ خود بازنمود / شکوه از بخت بد آغاز نمود
پهلوان گفت بدان پیر عجوز / که تو با این همه آزار هنوز
می کنی باز به درگا‌ه خدا / به چنان ظالم غدار دعا؟
ییر زن گفت بدوکای سره‌مرد / گرد کار من و فرزند مگرد
گر میان من و او شد شکرآب / تو مزن دست و مشوران دگر آب
که جوان است و جوان نادانست / رنج او بر دل من آسان است
طالب شادی او بودم من / پی دامادی او بودم من
چون که داماد شد و یار گرفت / چه زبانگر ز من آزارگرفت
به‌خطایی که نبوده است به چیز / نکشم دست ز فرزند عزیز
گرچه دارم جگر از جورش ریش / بد نخواهم به‌جگرگوشهٔ خویش
هرچه ناخن زنم اندر دل تنگ / بجز این پرده ندارد آهنگ
پهلوان گفت به خویش ازسر درد / لاف مردی چه زنی‌؟ اینک مرد!
شیرمردان ز تو بودند فکار / اینکت پیر زنی کرد شکار
نره شیر است و یا پیرزنست / پیرزن نیست که این شیرزنست
باچنین‌قلب‌وچنین‌لطف‌وگذشت / می‌توان‌بر دوجهان سلطان گشت