ملک‌الشعرای بهار › ای مگس!| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مگس‌، ای دشمن نوع بشر / ای همه از عقرب و افعی بتر
در ره و در خانه و صحرا و باغ / موجب دردسر و موی دماغ
قصهٔ پتیاره و مرگ سیاه / قصهٔ تست ای عدوی کینه‌خواه
تاخته ناگه ز سوی آسمان / آخته بر صحت و امن و امان
آمده بی رخصت و پوزش ز در / بر سر هر مسندی افشانده پر
در شده بی‌رقعهٔ دعوت بخوان / خورده و برخاسته پیش از کسان
وز ره نامردمی و کین و قهر / بر سر هر طعمه‌ای افشانده زهر
رفته سوی مزبله و آلوده‌پای / آمده بر سفرهٔ خلق خدای
ریسته از پرخوری و کرده قی / کرده قی از بهر چه‌، ناخورده می
این همه پیش من و تو می‌کند / بر سر و ریش من تو می‌کند
ما و تو بگشوده بر این دیو، در / خانهٔ خود ساخته زیر و زبر
لیسد و بوسد لب فرزند ما / چهرهٔ نوباوهٔ دلبند ما
بر سر و دست و تن آن بیگناه / سالک و جوش آرد و زخم سیاه
حصبه و اسهال ره‌آورد او / هر دلی آزردهٔ یک درد او
فتنهٔ بیداری و کابوس خواب / زِر زِر او صیحهٔ دیو عذاب
دشمن اندیشه و خصم خیال / مایهٔ نکبت‌، سر وزر و وبال