ملک‌الشعرای بهار › خطاب به زن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گوش کن ای بلبل شیرین سخن / ای گل خوش نکهت باغ وطن
روزگار باستان خویش را / باستانی داستان خویش را
این‌ حکایت‌ از کتاب و نامه نیست / وین سخن‌ها از زبان خامه نیست
دفتر راز طبیعت خوی تست / رمز هستی در سواد موی تست
مرد را تنها تویی یار قدیم / هم‌یناهی‌، هم شریکی‌، هم ندیم
گر طبیعت پیکری گیرد همی / پیکری غیر ازتو نپذیرد همی
ای طبیعت را نمودار کمال / در تحول‌، در تغیر، در جمال
گه چو سطح آب صافی بی‌غبار / گاه چون اعماق مرموز بحار
گاه چون آیینه اسرارت عیان / گه نهان چون شانه با سیصد زبان
گه به زنجیر شرافت پای‌بند / چون‌ فرشته‌ پاک‌ و چون گردون‌ بلند
گه ز شهوت اوفتاده در خلاب / گشته‌ چون‌ مار و وزغ در منجلاب
گه گشاده بهر بلع خاص و عام / همچو آتشخانهٔ نمرود، کام
گاه گفته بهر طفلی شیرخوار / ترک قوم وترک شهر و ترک یار
گاه موسی‌زاده‌، گاهی سامری / گاه کوبیده در جادوگری
گه بریده گردن یحیی به‌زار / گه مسیحا پرورنده درکنار
گاه ‌چون ‌جفت ‌اتابک شوی ‌خواه / دست ‌شسته ‌بهر جفت‌ از تاج وگاه
گاه چون دخت اتابک بی‌وفا / کرده خود را در ره شهوت فنا
گاه «کلیوپاتره‌» و گاهی «‌همای‌» / گاه‌ «‌استر» گشته‌ دخت‌ «‌مردخای‌»
گاه چون «کردیه‌» پوشیده زره / بر زره بربسته چون مردان گره
مختلف طبعی نه‌ای بر یک نمط / داری از افراط تا تفریط خط
گاه‌ خوب‌ خوبی‌ و گه زشت زشت / یا به چاه ویل‌، یا صدر بهشت