ملک‌الشعرای بهار › جنگ دیو و آدمی‌زاد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حربهٔ مردم فلاخن بود و سنگ / دیو را گرزگران ابزار جنگ
چون که دیو از آدمی گشتی ستوه / جانب آتش‌فشان جستی به کوه
شامگاهان کآدمیزاد دلیر / خفتی وگشتی دل از پیکار سیر
تاختی ز آتش‌فشان دیو دژم / بیم دادی خفتگان را دم بدم
ور شدی دوشیزه‌ای از بیشه دور / ره زدی دیوش به هنگام عبور
کودکان را بردی از آغوش مام / در درون مادران جستی مقام
بود نام ماده اهربمن‌، پری / شهربانوی بتان در دلبری
قامتی چون خیزران تافته / تار زلفان حلقه حلقه بافته
جنگ دیو و آدمی چاره‌ساز / شد در آن عهد کهن دور و دراز
این‌جدال‌از هند و سند وسیستان / رفت تا خوارزم و بلخ و بامیان
دیو و غول و جن و همزاد و پری / با همه دانایی و افسونگری
در میانشان دشمنی بود از قدیم / کارشان زین دشمنی نامستقیم
ماده دیوان بدتر از دیوان نر / کارشان‌ فسق‌ و فساد و کذب‌ و شر
اهل فن و جادو و کوک و کلک / غیبت و غمازی و فیس و بزک
نره دیوان زن‌پرستی کارشان / عشق زن سرمایهٔ بازارشان
هیکل زن قبلهٔ آدابشان / رمزی از مقصوره و محرابشان
چشم‌ها چون دو سیه مار دژم / از دو جانب سر درآورده بهم
طره‌ چون‌ شب‌،‌ غره‌ چون‌ صبح‌ شباب / تن چو نور نقره‌فام ماهتاب
چون درآمد جیش دهیوپد به‌ بلخ / کام دیوان از هزیمت گشت تلخ
بود جای آن صنم بر مرز چین / وز فراق شوی در سوک و انین
شد پری بانو به لشکر پیشرو / لشکری از جنیان آورد نو
خیل تهمورث به ترکستان رسید / رزمگاهی بس بزرگ آمد پدید
بسته بر گردونه دیو نابکار / گشته ز نیاوند برگردون سوار
بر تن او جوشنی از چرم شیر / نیزه درکف‌ تاخت در میدان دلیر
موی سر آمیخته با موی‌ ریش / بر سرش تاجی ‌چو شاخ گاومیش
عارضش تابنده در ریش سیاه / همچو از ابر سیه‌، یک‌ نیمه‌ ماه
نور مردی از جبینش تافته / قلب‌ها از نعره‌اش بشکافته
سرفراز از مردی و آزادگی / دلکش و رعنا به عین سادگی
هر که‌ دیدی آن جمال و زیب و فر / فتنه گشتی بر چنان بالا و بر
آدمی گفتی فری بر خالقش / ور پری دیدیش گشتی عاشقش
پس پری بانو بدید آن شاه را / پیش او اهریمن گمراه را
کرده بر بینیش ز ابریشم مهار / بند گردون بر دو کتفش استوار
شد نهٔکدل‌،‌ بلکه صد دل شیفته / شعله سر زد زان دل نشکیفته
در زمان فرمان‌ به ترک جنگ کرد / جانب بنگاه خویش آهنک کرد
نیزه برکف‌، شهریار کینه‌خواه / تاخت باگردونه گرد حربگاه
چون به‌ نزدیک‌ صف‌ دیوان رسید / دیو وارون نعره از دل برکشید
کای پریزادان و دیوان‌، الامان / ز آدمی گشتم غریوان‌، الامان
پادشاهی بسته‌ام‌، یادم کنید / بندیم‌، زین بند آزادم کنید
دیوزادان آمدند اندر خروش / در سپاه جنیان افتاد جوش
شد پری بانو ازین معنی خبر / داد فرمان تا نجنبد یک نفر
اهرمن را شاه بینی برکشید / سوی خیل خویشتن اندر کشید
تازیانه بر سر و رویش نواخت / بیخ نیزه بر دو پهلویش نواخت