در بر بانو، زن و مردی فقیر / برده بودند از بنی آدم اسیر
آن جوان زن، نام او میشایه بود / شوهر او میشی پر مایه بود
جمله از دیوان زبان آموخته / هم ره و رسم دبیری توخته
میشی و میشایه را فردا پگاه / خواست بانو تا فرستد پیش شاه
گفت با آن هر دو اسرار درون / آنچه بایست از فریب و از فسون
راز عشق خویشتن افشا نمود / جمله کالای نهان را وا نمود
چند لوح آورد از سنگ سیاه / نامهای کندند بهر پادشاه
لوحها پیچیده در اوراق زر / خادمی بگرفتشان بالای سر
هدیههای جنیانه راست کرد / کوزههای زر و جام لاجورد
پرگلاب و شکر و دوشاب و قند / خوابگاهی نرم و خرگاهی بلند
مجمری پر آتش افروخته / اندر او عود قماری سوخته
جامههای دوخته با زبب و فر / از ازار و از قبا و از کمر
ساخته گردونهای از سیم خام / بسته برگردون دو اسب تیزگام
دو پریزاده کنیز چنگزن / از برگردون به رنگ سیم، تن
دو رسول آدمی را با پیام / کفت تا شبگیر بنهادند گام
همره آنان پیامی شوقمند / چربتر از شیر و شیرینتر ز قند
شاه را دیدند با رمحی بلند / پیش خرگاهی ز جلد گوسفند
بر تن از چرم هژبران جوشنش / آستینش کوته و عریان تنش
رشتهای از پشم بسته برکمر / وز فلاخن بر میان، بندی دگر
کیسهٔ پرسنگ از آن آویخته / تودهای از سنگ پیشش ریخته
پهلوانان جوغه جوغه چون پلنگ / بر کتفشان پوستهای رنگ رنگ
چرم شیر وکرگدن کرده زره / بر کف هر یک فرسبی پر گره
مرد و زن برخاسته از خوابگاه / دشت و وادی پر سرود و قاهقاه
جملگی را سر سوی مشرق فراز / تا گزارند از سر طاعت نماز
بیتفاوت مرد و زن در شکل و موی / زن چو مرد از مویها پوشیده روی
مرد را چون زن دو پستان مایه گیر / بچه را هر دو به نوبت داده شیر
زن چو مردان پهلوان و رزمجوی / محکم و ورزیده وتن پر ز موی
همسر و هم کار و انباز و شفیق / غیر زادن در همه کاری رفیق
نه حسد برده زنی بر شوی خوبش / نه دل مرد از نفاق جفت ریش
نه بلای عشق ونه درد فراق / نهشبیماندهز جفتخویش طاق
جمله آزاد از علوم و از فنون / فارغازخودخواهیوعشقوجنون
جملهمهر و جمله کام و جمله کار / بیبلای قحط و بیهجران یار
کارشان پروردن گاو و رمه / با کشاورزی سر و کار همه
نسلها را سال و مه کرده زباد / با طبیعت داده دست اتحاد
پوست پوشانی فزون از حد و حصر / خیمه و مغارهشان مشکو و قصر
کودک و مرد و زن و ییر و جوان / یک نشان و یک مراد و یک زبان
شه چو دید آن دوتن آراسته / جامه بر تن کرده، رخ پیراسته
چون دو کودک ساخته بیموی روی / موزه بر پا کرده و تابیده موی
گفت با خود کاین پریزادان کهاند / آمدنشان چیست و اینجا از چهاند
چون شنید آن آدمی گفتارشان / شادمانی کرد از دیدارشان
شاه دست آن دو را بگرفت نرم / پیش خود بنشاند و پس پرسید گرم
درشگفتی ماند زان زیب و جمال / کرد از آنان زان سپس یک یک سؤال
زان سپس از کار دیوان بازجست / کز چه رو در جنگ، دی گشتند سست
آن دو تن گفتند کار دوش را / قصهٔ آن بزم و نوشانوش را
گفت میشایه که ای فرّخ پدر / یادگار او شهنگ نامور
ای ز تو نسل کیومرث ارجمند / شاه زنیاوند و میر دیو بند
هر دمی فتحی ز نو، روزیت باد / در شکار و جنگ فیروزیت باد
خیمهات از فرّ خور پر نور باد / وز چراگاهت زمستان دور باد
جنیان از ما فراوان بستهاند / همچو ما آنجا بسی دلخستهاند
لیک از این در، فرضتر دارم پیام / هست پیغام خوشی، بشنو تمام