ملک‌الشعرای بهار › در نصیحت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این شنیدم که تازی‌ای درویش / کف بسودی ز مهر بر سگ خویش
زاهدی سک بدید و آن تازی / گفت ای سگ چرا چنین سازی‌؟‌!
مرد تازی به آب درزد دست / گفت شستمش باز و عذرم هست
آن پلیدی ز من برفت به آب / بر زبان تو ماند رجس عتاب
حق گرت آب رحمت افشاند / آن پلیدیت بر زبان ماند!
امر معروف و نهی از منکر / به طریق ملاطفت خوش‌تر
ور نصیحت کنی‌، نهان شاید / نه عیان کش فضیحت افزاید
اوستادان ما به عهد قدیم / چون که در حضرتی شدند ندیم
روز و شب بر درش مقیم بُدند / ناصح غیرمستقیم بُدند
صفتی زشت اگر در او دیدند / مهره بر عکس آن صفت چیدند
نعت اضداد آن صفت گفتند / گر شقی بد، ز عاطفت گفتند
هر صفت کاندرو ندیدندی / وصف آن را زمینه چیدندی
که فلان شه فلان صفت را داشت / به فلان حُسن‌، مملکت را داشت
گر نبخشیدی این عمل تأثیر / فرق کردی طریقهٔ تقریر
چون اثر کرد حس رحم در او / به رحیمی مثل زدند برو
آن قدر وصف رحمتش کردند / که ز رحمت ملامتش کردند
بود پور سبکتکین به قدیم / پادشاهی شجاع‌، لیک لئیم
آن قدر مدح نصر سامانی / خوانده شد در حضور سلطانی
که چه مبلغ به «‌رودکی‌» بخشید / چه عطایا به آن یکی بخشید
تا بجنبید حس مکرمتش‌! / عام شد بر جهانیان صلتش‌!
به «‌غضاری‌» چنان عنایت کرد / که ز بسیاریش شکایت کرد!
الغرض‌، پند اگر نکو گویی / آن‌چنان گو که خاص او گویی
ور ز حکمت برون نهی گامی / چه نصیحت دهی‌، چه دشنامی
یاد باد آن که این سخن بنوشت‌: / سرزنش بهتر از نصیحت زشت
ای بهار آن‌چنان نصیحت گوی / که خدا داند و تو دانی و اوی