ملک‌الشعرای بهار › در میگساری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می مخور ور خوری مدام مخور / جز شب آن هم میان شام مخور
عرق ساده به زکنیاک است / به ز مرفین و جرس و تریاک است
چون ز پنجه شدی به سال فزون / بایدت خورد گندمی افیون
این من از ده طبیب بشنیدم / خود ازو نیز چیزها دیدم
گر تو را نیست حال معده خراب / می‌توان خورد گاهگاه شراب
چون به‌دست آیدت شراب کهن / همره شام یک دو جام بزن