ملک‌الشعرای بهار › موقوفه و موقوفه‌خوار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفتا موقوفه به موقوفه‌خوار / کای تو سزای غضب کردگار
ای دل خودکامهٔ تو شیوه‌زن / ای زتو خون در جگر بیوه‌زن
ای دهنت باز به غیبت‌گری / ای دلت انباز به حیلت‌وری
خلقت تو شنعت بیچارگان / صنعت تو صنعت بیکارگان
روی تو رویی که ندیدنش به / دست تو دستی که بریدنش به
چیست گناهم که مرا می‌خوری / چون سبعانم ز چه رو می ‌دری
خلق مرا بهر تو ناکرده‌اند / کز پی خیرات بنا کرده‌اند
چون ندهی گوش بر آوای من / از چه نهی سلسله برپای من
آه من اندر تو اثرها کند / مشت تو را روز جزا وا کند
گفت حریف دغل از روی کین / کای بت پوشیدهٔ خلوت‌نشین
خامشی‌آموز و زبان‌بسته باش / تند مرو اندکی آهسته باش
جان منی گرچه کنیز منی / همسر و ناموس عزیز منی
قامت رعنای تو نادیده به / ماه رخ خوب تو پوشیده به
روزی ‌من ‌بر تو حوالت ‌شد ست / معده من از تو مرمت شدست
گر نخورم من دگری می‌خورد / ور نبرم من دگری می‌برد
نیست به جز مفت‌خوری کار من / کارگری نیست سزاوار من
جز تو مرا نیست امیدی دگر / بی‌هنرم بی‌هنرم بی‌هنر
جز تو ندارم خبر از نیک و بد / بی‌خردم بی‌خردم بی‌خرد
شغل من این بوده پدر بر پدر / نیز چنین است پسر بر پسر