ملک‌الشعرای بهار › قمرالملوک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای نوگل باغ زندگانی / ای برتر و بهتر از جوانی
ای شبنم صبح در لطافت / ای سبزهٔ تازه در نظافت
ای بلبل نغمه‌سنج ایام / ای همچو فروغ مه دلارام
مام تو چو آفتاب زاده / نامت ز چه رو قمر نهاده‌؟
زحمت به‌تو، دست آسمان داد / لعنت به سرشت آسمان باد
گردون نبود به ذات اگر دون / دست تو چرا شکست گردون
دستی که به کس جفا نکرده / در عهدکسی خطا نکرده
دستی که کند ز خوش ضمیری / ز اطفال یتیم دستگیری
ای چرخ ترا اگرچه دین نیست / دستی که‌شکستنیست این نیست
بشکستی اگر به حیله این دست / دست‌دگر این‌چنین مگر هست‌؟
دست تو به قلب ماست بسته / دست تونه‌، قلب ما شکسته
تیرافکن آسمان به یک‌دم / دست تو شکست و قلب عالم
یک تیر و هزارها نشانه / نفرین به کمان و بر زمانه
ای چرخ ستمگر جفاکار / دست از سر این محیط بردار
بربند نظر تو زین نشانه / کین مام سترون زمانه
صد قرن هزار ساله باید / تا یک قمرالملوک زاید
ایران که دو صد قمر ندارد / هر زن که چنین هنر ندارد
در زیر حجاب‌ زشت‌،‌ حوری‌ است / در ابر سیه‌، نهفته نوری است
بگذار برای ما بماند / آواز فرح فزا بخواند
زان زمزمه‌های آسمانی / بر مرده دلان دهد جوانی