ملک‌الشعرای بهار › هدیۀ دوست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای باد صبا ز روی یاری / وز راه وفا و دوستداری
شو نزد رفیق مهربانم / «‌سبحانقلوف‌» آن عزیز جانم
برگوکه رسید از آن دلفروز / دوکارت به روز عید نوروز
یک کارت ز حضرت شما بود / دیگر ز رفیق با وفا بود
دوکارت به عادت همیشه / همراه دو کارت چار شیشه
یک شیشه شراب زرد جوشان / شامپانی ازو سیاه‌پوشان
یک‌شیشه‌می‌لطیف‌لیکور / دو شیشه عرق به‌رنگ چون در
گفتی توکه چار یار بودند / آلام مرا دوا نمودند
اول زده شد شراب عالی / جای رفقا عموم خالی
لیکورچولطیف بود وشیرین / شد یکسره قسمت خوانین
وان دو دگر از ره مدارا / یک ماه ندیم بود ما را
هر شب سه پیاله بی‌تخلف / یاد تو و یاد سادچیکف
کفارهٔ دوره جوانی / بسیارخوری وکامرانی
می‌، شب تا روز درکشیدن / بطری بطری به‌سرکشیدن
حالا بایست کم بنوشیم / کز سینه و قلب درخروشیم
روزی که الههٔ جوانی / چشمک می‌زد به ما نهانی
بودیم جوان و شاد و مسرور / سرگرم نشاط‌، مست و مغرور
از مستی‌، عالم جوانی / چشمک می زد به ما نهانی
ناخورده شراب‌، مست بودیم / با این‌همه می‌پرست بودیم
امروزکه روزگار پیریست / نوشیدن می شعار پیریست
محروم ز باده و شرابیم / بیش از سه پیاله در عذابیم
گر بیش خورم می از سه گیلاس / بیم است که قلب گیرد آماس
«‌سبحانقلوف‌» آنچه نو فرستاد / یک سلسله تابلو فرستاد
کی راز و نیاز ماند از ما؟ / نقش است که بازماند از ما
هر تابلوی ز اوستادی / وز عهدی دور کرده یادی
می خورده شود زخم و شیشه / وین نقش بود بجا همیشه
وانجاکه هنر برآورد دست / بی می همگی شوند سرمست