ملک‌الشعرای بهار › در سبک عرفان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماییم و دلی ز عشق صد چاک / آشوب سپهر و آفت خاک
چون رای منازعت نماییم / چنبر از چرخ برگشاییم
از پنجهٔ ما جهان‌، جهان نیست / وز دیدهٔ ما نهان‌، نهان نیست
ما راست به خستگان راهی / ما راست به بستگان کماهی
صد آینهٔ جهان‌نمایی / صد ناخنهٔ گره‌گشایی
در کنج شکستگی نشسته / در بر رخ انتظار بسته
بسته ره پویه، و آسمان پوی / در خانهٔ خویشتن جهانجوی
در دل دو هزار غم نهفته / یک حرف ازآن به کس نگفته
صد ره زده پنج نوبت داد / در هفت اقلیم و چار بنیاد
از دیده طریق دل ببسته / وز اشگ روان به گل نشسته
از بار فراق‌، چفته چون تاک / وآتش زده زآب دیده بر خاک
آنان که دلی چون گنجشان بود / جان‌خستهٔ درد و رنجشان بود
ما نیز قرین درد و رنجیم / لیکن ماریم خود، نه گنجیم
ای گنج‌دلان حکمت‌اندوز / مار افسایان کیمیا توز
ماربم و به مهره خصم خویشیم / جمله سر و بن شرنگ و نیشیم
ماریم و هوای گنج دایم / چون مارگزیده رنج داریم