به روزی سخت سرد، ازماه اسفند / تبم میسوخت چون بر آذر اسفند
تنم چون کورهٔ آهنگران بود / سرم چون کوهی از آهن گران بود
کمردرد وگریپ وضعف بنیه / زکمخونی قرین سوء قنیه
دل از شوق و لب از گفتار خاموش / شده از خاطر یاران فراموش
چو یوسف محنت اخوان کشیده / شرنگ روز وانفسا چشیده
شکست از سفلگان پست خورده / ز بیپا و سران رودست خورده
دویده هر طرف از صبح تا شام / شنیده از سفیهان فحش و دشنام
ز یاران دمبدم غرغر شنیده / ضررها دیده و نفعی ندیده
صمیمانه به یاران کرده خدمت / ندیده خردلی پاداش زحمت
تنی فرسوده از تحریر و تقریر / شده درکلبهٔ احزان، زمین گیر
فتاده چشم بر در، زیرکرسی / که یاران کی کنند احوالپرسی
درین حالت ز در دانش درآمد / به مانند طبیبم بر سر آمد
معاذیری به شکوایم بیان کرد / هدایایی نفیسم ارمغان کرد
برآورد از بغل طومار نغزی / شده درج اندر آن اشعار نغزی
سخنهایی طرایف در طرایف / غزلهایی لطایف در لطایف
بویژه مثنویاتی سیاسی / پر از افکار و آراء اساسی
که در پاریس وقتی با دل شاد / قوام السلطنه فرموده انشاد
فری بر قوت سحر بیانش / هزار احسنت بر طبع روانش
ز دانش خواستم طومار مزبور / که گیرم نسخهای ز اشعار مزبور
فکندم دور، ضعف و خستگی را / به دفتر ثبت کردم جملگی را
عجب داروی برءالساعهای بود / که از من دور کرد آن خستگی زود
در اینجا نکتهای باریک باید / که تا شوق مرا ثابت نماید
خط طومار گفتی خط جن بود / نقط لاشی مرکب لم یبن بود
خط دوشیزهٔ ملا ندیده / به عمرش سیلی استا ندیده
ز کس نگرفته سرمشقی حسابی / نکرده مختصر مشقی حسابی
نگشته روی رسم المشق، دولا / تجدد پیشه و ناخوانده مُلا
فرو خوانده ز فرط ناتمامی / پدر را بیسواد و مام عامی
شب تاریک و چشم بنده کمنور / بهصد زحمت بخواندم خط مزبور
شدم ممنون ازین رفتار دانش / نوشتم سر بسر طومار دانش