ملک‌الشعرای بهار › هُمر -‌اَبرخیس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ابرخیس از تفاخر با همر گفت / که‌ نتوانی‌ چو من‌ در شعر دُر سفت
من اندر ساعتی صد شعر سازم / به سالی چند دفتر می‌طرازم
تو در یک سال گویی یک قصیده / چو توکاهل‌به‌شعر اندرکه دیده‌؟
همر گفتش مگر نشنیده‌ای پیر! / حدیث ماده شیر و ماده خنزیر
در انطاکیه خوک ماده‌ای بود / زبان بر عیب شیری‌ ماده‌ بگشود
گرفت این گونه عیب از شیر ماده / که چون تو دیر در عالم که زاده‌؟
کشی بارگران حمل یکچند / پس از سالی نهی یک یا دو فرزند
دو ره در سال من زهدان گشایم / دو نوبت چارده نوباوه زایم
جوابش دادکای خوک شکم‌خوار / فزون زادن ندارد فخر بسیار
به گیتی چند تن مفلوک زایی / فزون زایی ولیکن خوک زایی
نباشد عیب من گر دیر زایم / چه غم گر دیر زایم شیر زایم