ملک‌الشعرای بهار › زن قاضی ری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با پسرگفت زن قاضی ری / کای پسر، این‌همه غفلت تا کی
گفتمت رنج بری گنج بری / نیم اگر سعی کنی پنج بری
گر به نفع دگران کار کنی / خویش را زبدهٔ اخیار کنی
ورکنی سود خوداز رنج طلب / شهره گردی به‌ یکی گنج طلب
گرچه این شق دوم عیاریست / بهتر از تنبلی و بیعاری است
تو نه خیر دگران پیشه کنی / نه پی خیر خود اندیشه کنی
تو نه عیاری و نز اخیاری / آدمی بی‌هنر و بیعاری
مدرسه رفتن تو وسوسه بود / عیب کار تو ازبن مدرسه بود
ننمودی ز مدیر اصلا ترس / متصل تخمه شکستی سر درس
حالیا بی‌هنری حاصل تست / گر سوادی‌است‌ فقط در دل تست
بی‌وجود و کچلک باز شدی / در فن مسخره ممتاز شدی
تو مپندار که دایم مادر / هست پیش تو و زنده است پدر
از برای پدرت پای نماند / در ادارات دگر جای نماند
دستگیری نکند نیز کسی / به فقیران ندهد چیزکسی
از قضاگنده خری آنجا بود / چشم فرزند سوی بابا بود
دوخته آن ‌پسرک چشم به خر / چشم پوشیده ز پند مادر
گفت با مام‌، درین لحظه ی چند / که تو بر بنده همی دادی پند
گرچه دایم به تو می‌دادم گوش / برشمردم ز سر دقت و هوش
شصت‌ودوسگ‌مگس‌ازخایهٔ‌خر / پر زد و تاخت به آنجای دگر
من شمردم همه را زود به زود / شصت‌،‌یا شصت‌ودو، یا شصت و سه بود
تا نگویی تو که حیوانم من / خرف و ابله و نادانم من
مادرش کوفت دو دستی به‌سرش / فحش باربد به جد و پدرش
گفت الحق که پسر زادم من / نه پسر، کرهٔ خر زادم من
تف بر آن نطفهٔ ناپاک تو باد / اف بر آن روح خطرناک تو باد
مرده‌شو این شکمم را ببرد / سگ هار این رحمم را بدرد
که به مانند توگه لوله بزاد / نانجیب و خر و سگ‌توله بزاد
شد در آن‌وحشت مادر فرزند / هایهویی ز سر کوچه بلند
تپ‌تپ پای جوانان برخاست / زِر زِر سوت عوانان برخاست
پسرک چشم نمالیده تمام / بود مادر به تماشا، لب بام
تا برد لذتی از منظر چشم / به‌هوا رفت در آن آتش خشم
خر و فرزند و نصیحت بگذاشت / بر لب بام شد و چشم گماشت
از قضا بود در آن کو پسری / پسری شیوه زنی عشوه گری
نانجیبی ز حقیقت عاری / لایق منصبی سردم داری
لیک درکشتن عشاق دلیر / مژه چون ‌تیر و نگه چون شمشیر
سر و زلفی به سیاهی شب قدر / بر و رویی به سفیدی مه بدر
می گدازید به یک چشم زدن / تا درون دل و اعماق بدن
دید زن شوهر خود را درکوی / شده با آن پسرک روی به ‌روی
از خجالت به زحیر افتاده / غلطی کرده و گیر افتاده
پسرک فحش کشیدست بر او / وسط کوچه پریدست بر او
خانم از حرص فرو تاخت ز بام / جست در کوچه زبان پر دشنام
گفت با شوی که ای قاضی ری / آخر این شعبده‌بازی تا کی
گاه زن‌، گاه بچه‌، شرمت کو / از زن و از بچه آزرمت کو
سر پیری بچه‌بازیت چه بود / این‌قدر روده‌درازیت چه بود
تو چه می گفتی با این پسره / با چنین بی ‌سر و پای نکره
شوی خندید و چنین گفت به ‌وی / خانم این چس نفسی‌ها تاکی
دق کنی گر بچه‌ بازی بکنم‌؟ / پس بفرما به چه بازی بکنم
گفت و با خنده به منزل درشد / زن هم اندر عقب شوهر شد
هر دو را در نظر آمد ناگاه / طرفه چیزی که نعوذاً بالله
هر دو دیدند در آن گوشه پسر / جسته مردانه به پشت خر نر
خانه از غیر چو خالی دیده / فرصتی جسته خری گاییده
مادر از آن حرکت رفت ز هوش / شوی بگرفت ورا در آغوش
موقع آشتیئی پیدا شد / در میان واسطه‌ای برپا شد
گشت یک ‌مرتبه دلسوز زنش / بوسه‌ها زد به پک و پوز زنش
گفت کمتر صنما ولوله کن / جان من جوش مزن‌، حوصله کن
پسری را که تو باشی مادر / گاه بر بام زنی گاه بدر
پدرش مشغله سازی چون من / شصت ساله بچه‌بازی چون من
کشوری خالی از انواع علوم / مردمی عاری از انصاف و رسوم
دولتی منقلب و بی‌پر و پا / علمایی خرف و بی‌سر و پا
ناظم مدرسه‌ها، لوطی‌ها / درسها ثانی چل طوطی‌ها
وزرایی همگی عشوه‌ پَرست / وکلایی همگی رشوه‌ پَرست
این ‌چنین بار نیاید چه کند؟! / خر همسایه نگاید چه کند؟!