ملک‌الشعرای بهار › در رثاء ایرج| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایرجا رفتی و اشعار تو ماند / کوچ کردی تو و آثار تو ماند
چون کند قافله کوچ از صحرا / می‌نهد آتشی از خویش به جا
بار بستی تو ز سرمنزل من / آتشت ماند ولی در دل من
بعد عمری دل یاران بردن / دل ما سوختی از این مردن
چون کبوتر بچهٔ پروازی / برگشودی پر و کردی بازی
اوج بگرفتی و بال افشاندی / ناگهان رفتی و بالا ماندی
تن زار تو فرو خفت به خاک / روح پاک تو گذشت از افلاک
سوی افلاک شد آن روح خفیف / هر لطیفی گذرد سوی لطیف
بود در نظم جهان صاف و صریح / مردنت سکته‌، ولی غیر ملیح
موقع سکته‌ات این دور نبود / صحبت ما و تو اینطور نبود
خامه پوشید سیه در غم تو / نامه شد جامه در از ماتم تو
شعر بی‌وزن شد و قافیه خوار / سجع و ردف و روی افتاد ز کار
شجر فضل و ادب بی‌بر شد / فلک دانش بی‌اختر شد
یافت ابیات به مصرع تقلیل / شد مطالع به مقاطع تبدیل
قلم شاعری از کار افتاد / ادبیات ز مقدار افتاد
در عزای تو قلم خون بگریست / نتوان گفت که او چون بگریست
خامه در مرگ تو شد مویه کنان / لیقه در سوگ تو شد موی کنان
دفتر از هجر تو بی‌شیرازه است / وز غمت داغ مرکّب تازه است
خامه چون شد ز عزایت خبرمن / تیغ بر سر زد و بشکافت سرش
از سرش خون سیه بیرون ریخت / بر ورق از بن مژگان خون ریخت
رفت در مرگ تو قدرت ز خیال / مزه از نکته و معنی ز امثال
رفتی و لذّت دانش بردی / ذوق‌ها را به دماغ افسردی
کیف از افیون و نشاط از مِی شد / دورهٔ عشق و جوانی طی شد
اندر آهنگ‌، دگر پویه نماند / بر لب تار به جز مویه نماند
فعلاتن فعل از ضرب افتاد / ضرب هم قاعده را از کف داد
بی‌تو رفت از غزلیات فروغ / بی‌تو شد عاشقی و عشق دروغ
بی‌تو رندی و نظربازی مرد / راستی سعدی شیرازی مرد
مردی و اختر ما کرد غروب / لیک شد مرگ تو از بهر تو خوب
مرده خوش‌تر که بود با هنری / زنده در مملکت محتضری
داشتند آرزوی صحبت تو / مولیر و کرنی و راسین و روسو
به تو گفتند که برخیز و بیا / وحشی ‌و اهلی و جامی و ضیا
گوش کردی و به ‌یک چشم زدن / شدی آنجا که ببایست شدن
دوستانت همگی تقدیسی / گرد هم پارسی و پاریسی
با چنان حوزه که آنجا داری / چه غم از غم‌کدهٔ ما داری
اندر آن باغ که بر شاخهٔ گل / آشیان ساخته‌ای چون بلبل
زیر سر کن ز ره مهر و وفا / گوشه‌ای بهر پذیرایی ما