ملک‌الشعرای بهار › بیم از بحران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پادشاهی را یکی دستور بود / کز خط نعمت‌شناسی دور بود
در سیاست خاطری آگاه داشت / لیک با بدخواه خسرو راه داشت
بود چندان‌ عاصی‌ و بیگانه‌دوست / کش‌ نبود از خلق‌ جز بیگانه‌، دوست
او به‌ظاهرکدخدای خانه بود / لیک در آن خانه خود بیگانه بود
تا ز هر سو دشمنان ره یافتند / سوی دارالملک شه بشتافتند
خلق غوغاها نمودند از بلاد / گوش شه بشنود غوغای عباد
خواست تا کیفر دهد بدخواه را / آن وزیر عاصی گمراه را
مر وزبران دگر را پیش خواند / داستان‌ها زان خیانت‌کیش راند
گفت‌ خود دانید کاین‌ دستور کیست / با وجودش‌ ملک‌ را دستور چیست
در شمال ملک غوغا کرده است / در جنوبش فتنه برپا کرده است
مشرق از او زیر و بالا گشته است / خاک مغرب‌ را به خون‌ آغشته‌ است
این شنیدستم که دستوران هله / متفق هستند در هر مسأله
لیک یاری در خیانت نیک نیست / یار خائن با دلت نزدیک نیست
در نکویی اتفاق مهتران / نیست جز نیکی به‌جای کهتران
لیک‌ در زشتی خلاف است اتفاق / در خیانت اختلاف است اتفاق
چون که دستوران «‌دارا» در بدی / متفق گشتند از نابخردی
خسرو ایران به خون اندر تپید / کشور ایران به بدخواهان رسید
متفق گردید با وجدانتان / تا بیاساید ز زحمت جانتان
اتفاق آرید تا من پر زنم / بر وزبر زشتخو اخگر زنم
جمله گفتند این حکایت نیک بود / هرچه گفتی با خرد نزدیک بود
جمله هم‌رائیم اندر طرد او / هرچه‌ می‌خواهی‌ بکن‌ در خورد او
روز دیگر شه به مجلس بار داد / همگنان را رخصت احضار داد
خواست‌ چون‌ دستور را نزدیک خویش / آن وزیران جملگی رفتند پیش
سینه‌ها از بد دلی انباشته / وسوسهٔ بدخواه در دل کاشته
یاوران آن وزیر حیله گر / کرده تلقین بر وزیران دگر
که نگهبانی این‌یک با شماست / ور نه ‌ما را از شما بس شکوه‌هاست
متفق گردید با هم تا شما / هفت تن باشید اندر یک ردا
چون دراین‌غوغا ملک‌رایارنیست / نیز کس را با وزارت کار نیست
بیم بحرانش چنان کوبد به خشم / که بپوشد از گناه جمله چشم
هفت‌ تن را هفت ره تحسین کند / وز پس تحسینشان تمکین کند
الغرض‌ چون‌ دید خسرو سوی‌شان / راز پنهان را بخواند از رویشان
گفت‌ هان‌ آن‌ مردک‌ مجرم کجاست‌؟ / آن خیانت‌پیشهٔ مبرم کجاست‌؟
جمله گفتند ای ملک ما حاضریم / مظلمهٔ او را به گردن می‌بریم
گوش سلطان زین سخن‌ پرزنگ شد / سینه‌اش از بیم بحران تنگ شد
بسته‌ شد عزم‌ ملک‌ را چشم‌ و گوش / خوف‌ و رعب‌ آمد به‌ جای‌ عقل‌ و هوش
کانچنانش داده بودندی وعید / که دلش از نام بحران می‌تپید
زین‌ سبب برجست‌ و دامن برفشاند / دید ه گریان‌سوی قصرخویش‌راند
خادمی‌ بودش‌ به درگه، گفت‌:‌ چیست / گریه و بیچارگی از دست کیست‌؟‌!
گفت دستوران خیانت می‌کنند / نفع دشمن را ضمانت می‌کنند
خواهم ار دست یکی کوته کنم / صحبت بحران بلرزاند تنم
گفت‌ بحران‌ را ندانستم که‌ چیست / هم‌ مگر بحران‌ ز بدخواهان یکی‌ست‌؟‌!
گفت بحران‌ نیست‌ جز لختی‌ درنگ / که از آن بدخواه گردد تیز چنگ
گفت خادم آه این نیرنگ چیست / قصهٔ بحران‌ و قهر و جنگ چیست‌؟‌!
دشمنانت‌ روز و شب گرم وصول / ز ارتباط این وزیر بلفضول
آن وزیران دگر شنگول او / آب غفلت خورده ازکشکول او
هرچه این حالت بماند مستمر / دشمن اندر کارها گردد مصر
بیم از این بحران مکن ای دادگر / داری ار بیمی ز بحران دگر
زان که آشوبی دگر اندرپی است / کاین خرابی‌ها جلودار وی است
هرچه‌ خواهند این‌ وزیران‌ می‌کنند / چون‌ «چرا؟» گویی ز بحران دم زنند
این‌خود از بحران‌بسی‌ هایل‌تر است / این‌چنین‌حالت بلای کشور است
این بلا را گر برون باید نمود / کار فردا را کنون باید نمود
سیل را ز اول توان بستن به بیل / چون فزون‌تر شد بغلطد ژنده‌پیل
این شنیدستم که شه بیدار شد / وز نعیم ملک برخوردار شد