ملک‌الشعرای بهار › جُعَل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یک جُعَل روزی ز اصطبلی حقیر / ناگهان افتاد در باغ امیر
وه چه باغی رشک گلزار فرنگ / لاله و سنبل درآن هفتاد رنگ
یکطرف در عطرپاشی یاسمن / یکطرف در جلوه قد نسترن
پیچ و چایی دست در آغوش هم / نرگس و سنبل شده همدوش هم
از بنفشه پر شده اطراف جوی / همچو خط گرد عذار خوبروی
سرو آزادش به آزادی علم / خوبی و آزادگی انباز هم
زلف شمشادی ز هر سو خورده فر / اندر آن فِر، پیچ و خم‌ها مستتر
شسته گل‌ها دست‌ و روز از جزء و کل / لاله بر صورت زده صابون گل
از لطائف روح در رقص آمده / وآن همه بهر جعل نقص آمده
نکهت گل‌های عطری فی المثل / موی بینی گشته از بهر جُعل
چه‌چه مرغان مست عشقباز / همچو افعی گوش او بگرفته گاز
شرشر آب روان از هر کنار / پیش او چون بانگ شیر مرغزار
سرگران از گند و بوی گل شده / گوش، کر از وق‌وق بلبل شده
رشحهٔ باران فروردینیش / خیس کرد از ساق پا تا بینیش
حرکت شن‌های نرم جوببار / از جُعل بردند آرام و قرار
یادش آمد کنج اصطبل ظریف / و آن بخارات و پهن‌های لطیف
پشکل شیکی که گردش کرده بود / غلط‌غلطان سوی لانه برده بود
آن مگس‌های طنین‌انداز مست / سوسک‌های کوچک پشکل به‌ دست
آن هوای تیرهٔ پر دود و دم / خوش‌تر از دشت گل و باغ ارم
گفت آوخ این دم و این دود چیست / این فضای نوبهارآلود چیست
زود برگشت آن جُعل از بوستان / رفت و غُرغُر کرد پیش دوستان
گفت ای یاران‌، به‌حق کردگار / ما نفهمیدیم چیزی از بهار
گر بخواهید ای رفیقان شرح او / بهرتان گویم حدیثی مو به‌ مو
تودهٔ خاکی که بر آن پف کنی / جرعهٔ آبی که آن را تف کنی
این بود معنای باغ و لاله‌زار / این بود ماهیت فصل بهار
بود آنجا بلبلی اندر قفس / می‌شنید این ماجرا زان بلهوس
قهقهی زد از سر درد فراق / زار نالید از هجوم اشتیاق
با جُعل گفت ای پهن‌پازن جناب‌! / ای دماغت گنده‌تر از منجلاب
ای ز بوی گُل گریزان میل میل / همچو از لاحول‌، عفریت ذلیل
توکجا و دیدن باغ ازکجا / لاله‌های سینه پر داغ از کجا
توکجا وگریهٔ ابر بهار / تو کجا و اشتیاق روی یار
گر شوی بلبل‌، بدانی باغ چیست / عشق‌ چه‌،‌ سوز درون‌ چه‌، داغ چیست
تودهٔ گل‌، خارت آید در نظر / رو بغل کن تودهٔ سرگین تر
پشگ‌های گرد مقبول سمین / دانه دانه جمع کن از پارگین
گوشهٔ اصطبل از تو، گل ز ما / عرعر از تو، نالهٔ بلبل ز ما
چون جعل‌پرخاش مرغ حق شنید / زر و زری کرد و درکنجی خزید