ای ز دارٍُالملک رفته مدتی سوی سفر / بازگشته سوی دارالملک با فتح و ظفر
نرد ملک و نرد دولت باخته در یک ندب / کار دین و کار دنیا ساخته در یک سفر
برده در شام و بلاد روم بیرهبر سپاه / کرده بر آب فرات و دجله بیکشتی گذر
ملکهای شام را ترتیب داده یک به یک / مالهای روم را تقریرکرده سر به سر
از صف لشکر فکنده جنبش اندر دشت وکوه / وز تف خنجر فکنده جوش اندر بحر و بر
در هوای عالم ازگرد سوارانت نشان / بر جبین عالم از نعل سوارانت اثر
رادمردان را به طاعت درکف پیمانت دل / شیرمردان را به خدمت بر خط فرمانت سر
گر جهان را از جهاندارای و شاهی چاره نیست / چون تو باید در جهانداری شه پیروزگر
درخور پیشی و بیشی از همه شاهان تویی / پیشتر رفتی و بگرفتی ز عالم بیشتر
آن ظفرهاییکه در یک سال شد حاصل تورا / ده مجلد بیش باشد گر بگویم مختصر
در فتوح شام و روم امسال دیوان ساختم / ساخت باید در فتوح هند و چین سال دگر
چشم ما در روزگارت بیشتر بیند همی / زانچه گوش ما شنیدست از حکایت وز سیر
فتحها یکسر خبرگشته است و فتح تو عیان / مرد دانا تا عیان یابد کجا جوید خبر
ایزد اندر شخص تو چندان هنر موجود کرد / کز شمار آن همی عاجزشود وهم بشر
هر هنرمندی که درگیتی هنر ورزد همی / هست واجب کاو بیاید وز تو آموزد هنر
ای بسا شاها که بر سر داشت تاج خسروی / تاج بنهاد و به خدمت بست پیش تو کمر
ای بسا حِصنا که از کین تو شور و شر نمود / بازگشت آخر به ملک و دولت او شور و شر
کین تو چون زلزله است و هرکجا قوت گرفت / خانمان و خان بدخواهان کند زیر و زبر
تیغ تو در باغ پیروزی درخت نصرت است / بیخ او در خاور است و شاخ او در باختر
هست بر عالم همایون همت تو چون همای / شرق دارد زیر بال و غرب دارد زیر پر
هست گویی تیغ تو در طبع چون سودای خون / زان کجا آهنگ او سوی دِماغ است و جگر
کعبهٔ شاهان آفاق است عالی مجلست / پایهٔ تخت و رکاب تو مقام است و حجر
خلق را از مهر دیدارت بیفزاید همی / هم به جسم اندر حیات و هم به چشم اندر بصر
بندگان پروردگان دولت و بخت تواند / خاصه آن شیر دلیر و میر بیهمتا و نر
کرد بر راه و رکاب تو نثار سیم و زر / خواستی کش جان و دل بودی به جای سیم و زر
یافته است از خدمت و مهر تو عالی دولتی / تا پسر خوانی تو او را دولتش ناید بسر
خسروا شاها هر آنچ از دین و دنیا خواستی / بیتوقف یافتی از کردگار دادگر
مدتی در هر زمینی در گشادی رزم را / مدتی اندر سپاهان بزم را بگشای در
در قدح زان گوهر پاکیزه دوشیزه خواه / کافتابش دایه و مادر بدانگورش پدر
هرچه هست اندر جهان از نیکی و شادی تو را است / عمر در نیکی گذار و روز در شادی شُمَر
تا که هفت اقلیم و چار عنصر بود اندر جهان / باد شش چیز از دو چیز تو عزیز و نامور
از بقای تو همیشه دولت و دنیا و دین / وز لقای تو همیشه شادی و تایید و فر