به زیر درختان بیبرگ و بر / به زانو نهاده یکی کلبه سر
کهن کلبهای چفته و گوژپشت / نمایندهٔ روزگار درشت
شده پشتش از بار ییری دوتا / ستون زیر سقفش به جای عصا
بهبر کرده از صنعت کار تن / یکی زشت خاکستری پیرهن
فرو برده دست دی و بهمنش / در آهار یخ کهنه پیراهنش
ز دیوارهاش خاکها ریخته / یکی خاکدان گردش انگیخته
دربچه به لب بسته قفل سکوت / بر آن قفل مهری زده عنکبوت
درش رسم خاموشی آموخته / دو لب چفت بر یکدگر دوخته
چو پیر اشتری لفچه آویخته / وز اندام او مویها ریخته
فکنده برآن اشتر پشت ریش / خرابی همه بار سنگین خویش
سوی حفرهٔ نیستی خم شده / به قربانگه مرگ زانو زده
تو گویی که هست آن نهفته مغاک / یکی کهنه کوری دمیده ز خاک
ز دهلیز آن جایگاه ندم / بود یک قدم تا سرای عدم
گیاهان دشتی به فصل بهار / دمیده فراوان در آن رهگذار
ز تاریکی سینهاش نرمنرم / برآید همی میغگون آه گرم
دمی خیزد از روزنش هر زمان / چو در سختسرما، بخار از دهان
از آن کلبه، پیچیده دودی سفید / برآید به مانند پیچ کلید
رود تا گشاید در آن داوری / ز گوش سموات قفل کری
به مانند دود دل مستمند / که گیرد گذر بر سپهر بلند
سبک روح پیکی از آن گور پست / شتابد سوی کبریایی نشست
کزان روح مطرود کلبهنشین / به یزدان پیامی برد آتشین
بدو گوید ای داور هور و ماه / رهانندهٔ گرفه اا کار از گناه
در ین کلبه روحی فکار اندر است / زنی رانده از روزگار اندر است
پریشیده از بیکسی موی او / دو نوزاد خفته به زانوی او
ز دو نرگسش ژاله بارد همی / دو دستش به رخ لاله کارد همی
نخستین شکم تو أمان زاده است / نرینه دو آرام جان زاده است
پدر مادرش هر دوان رفتهاند / در آن تل نزدیک ده خفتهاند
جوانی که شوی عزیز وبست / به زندان درون اشگ ریز وی است
چو خرمن به مرداد مه گردگشت / یکی عامل از شهر آمد بهدشت
بهتندی برافزود و ز آزرم کاست / خراج نود ساله زان بوم خواست
دواج نوین جست وگستردنی / ز مرغ و بره گونه گونخوردنی
یخ و آب لیموی شیراز خواست / می و رود ویارخوشآواز خواست
کشاورز مسکین شگفت آمدش / بخندید و خوشداستانیزدش
که در خانهٔ خرس انگور و سیب / نیابی، مده خویشتن را فریب
جوین کاکوکشکینهوشیر و ماست / درین ده خوراک گوارای ماست
چو مهمان ناخوانده آید به من / بود خرجش از مطبخ خویشتن
که گر گوسپندیست،سرمایهراست / وگر ماکیانی بود، خایهراست
رود گندم و روغن و سیب و به / به خرج خراج و خداوند ده
بر این بیزبانان شبانی کنیم / ز محصولشان زندگانی کنیم
شکالی اگر ماکیانی برد / چنانست کز ما جوانی برد
دگر این که ما بیخبر بودهایم / نزول تو از پیش نشنودهایم
مگر چون تو مهمان والانژاد / که بر دیدگان بایدت جای داد
عروسی نوست اندرین سرزمین / که بسترش پاکست و بالش نوین
جوانیست شوهرش پاکیزهروی / بفرمای و بنشین به مشکوی اوی
ز هر چیزکاینجا فراهم شود / بیاریم تا دلت خرم شود
به پیشش یکی خوان نهادندگرم / در او بره و مرغ و نانهای نرم
بداندیشزآنانمیوجامخواست / چو می درنیامد به دشنام خواست
بزد پای بر خوانچهٔ خوردنی / بیالود از آن فرش و گستردنی
بغرید بر میزبانان چو دیو / برآورد از آن بوم و برزن غریو
گریبان داماد را بردرید / زن تازه را چادر از سر کشید
جوانمرد را تاب خواری نماند / زدش سیلیئی چند و از در براند
بد اندیش از آن بوم برگشت تفت / پی چارهجویی سوی شهر رفت
کمان جفا را بزه کرد راست / بزد تیر بر قلب هر کس که خواست
به نزد رئیس اداره دوید / ز مژگانش اشگ دروغین چکید
بدو گفت چون در فلان بوم پای / نهادم که فرمانت آرم بجای
جوانی به پیکارم آمد چو گرک / بر او گرد گشتند خرد و بزرگ
سقط گفت بر شهر و بر شهریار / به میر و وزیر و سران دیار
مرا راند از آن ده به چوب و به سنگ / هم اندر نهان داشت حاضر تفنگ
من از بیم غوغا و خون ریختن / برون تاختم گرم از آن انجمن
برآنم که در چاره چستی کنی / عدو سخت گردد، چو سستی کنی
رئیس از فسونش چنان خیره گشت / که چشم جهانبین او تیره گشت
ز لشکر بدو داد ده نامدار / همه از در کوشش و کارزار
برفتند بر عزم کین توختن / بر آن بوم و بر آتش افروختن
شد آن ناجوانمرد شهوتپرست / بدانده که دوشینهبودش نشست
درآمد ز ره چون یل اسفندیار / تفنگی بهدست از پی کارزار
پس و پشت او ده سوار هژیر / همه گرد و پیلافکن و شیرگیر
بر آن بیگناهان شبیخون زدند / زن و مرد وکودک بههامون زدند
جوانمرد داماد در خانه بود / غنوده به نزدیک جانانه بود
گرفته سرزلف دلبر به چنگ / کهازکویبرخاستغوغای جنگ
یورش برد بدخواه بر خانهاش / شکستش درو شد به کاشانهاش
جوان جست آسیمه از خوابگاه / بر آن دستهٔ شوم بربست راه
یکیمشت زد بر سرکینهجوی / که افتاد ناکس ز بالا به روی
گرفتش کمربند و برداشت خوار / سپر کردش اندر به راه سوار
عروس از پس پشت او بیدرنگ / روان کرده بر دشمنانچوب و سنگ
کمرگاه کوهیبر آن کوچه بود / به کوه اندر آمد جوانمرد زود
عروس از پیش جست در کوهسار / بداندیش افتاده در کوچه خوار
سواران به یغما گشودند دست / ز یغمای آنان جوانمرد رست
زن آبستن و مرد خسته ز جنگ / خدا را چه سازند درکوه و سنگ
ز بالا ره سخت و دشوار کوه / به زبر اندرون گیرودار گروه
برفتند آن شبهمی تا سحر / سحرگه به سنگی نهادند سر
چوخورشید سر برزد از کوهسار / از آن کوه جستند راه فرار
به زیر درختان بیبرگ و بار / کهن کلبهای بود نااستوار
جوانمرد آن کلبه را رُفت پاک / فرو رفت تا سر در آن تل خاک
به زن درد آبستنی چیره شد / جوانمرد از آن ماجرا خیره شد
برآشفت وگفت ای بت نازنین / روم تا پزشگیت آرم گزین
فرود آمد ازکوه دیوانهوار / مگر خواهد از دشمنان زینهار
ز درّه بپیچید و شد سوی راه / ز جان شسته دست و دلی بیگناه
ندانست کایندیوکشزدبهمشت / هماندر زمانشبدان مشت کشت
سواران چو دیدند آن کشته را / مران بدرک بخت برگشته را
به کاخ جوان آتش افزوختند / همه خانهاش سر بسر سوختند
هم از کدخدایان و مردان ده / ببردند از بهر آن خون زده
چو مستان بر آن برزن آشوفتند / همه روستا سر بسر روفتند
خر و گاو بردند و هم گوسفند / ستوران باری و اسب نوند
دواندندشان پیش مرکب به قهر / پیاده ببردند تازان به شهر
جوان سادهدل بود و هم بیخبر / و دیگر که جفتش به خون هشته سر
دوان تاخت ازکوه زی بوم رُست / که مامایی آرد پی جفت چست
چودیدندنش آن مردم دون همی / که بودند ترسان از آنخون همی
جوان راگرفتند و بستند دست / بهخواری به کنجی فکندند پست
جوان چون شنید آن که خون ریخته است / چنانصعبشوریبرانگیخته است
فرو ماند بیچاره در کار خویش / دلی پر ز سوز از غم یار خویش
بترسید کان راز گوید همی / که دشمن به زن راه جوبد همی
درین بود کامد ز ره دستهای / به کین جستن دهِمیان بستهای
گرفتند از آن مرد خونی سراغ / به کفبر ز دشنامو خشیت چراغ
چو دیدند بسته ز کین دست و پاش / گرفتند و بردند و شد قصه فاش
به شهر اندر افتاد از اینسان خبر / که خونیجوانی کشیده است سر
به شه کرده طغیان و عاصی شده است / فراوان ره کاروانان زده است
بکشته است تحصیلداری هژیر / بپا کرده در روستا داروگیر
سواران شه جنگها کردهاند / که وی را به بند اندر آوردهاند
نبشتند در نامهها، چامهها / بفرسود از آن چامهها، خامهها
ره داورستان پر انبوه گشت / چو خونی سوی داورستان گذشت
در آن داوری قصه معلوم شد / در آن خون جوانمرد محکوم شد
به زندان درافتاد از آن داوری / چنین کارها کی بود سرسری
برآمد ز هرکوی وبرزن غریو / که باید بریدن سر نرّه دیو
چنین دیو و عفریت مردمشکار / گروه بشر را نیاید به کار
کسیرا کهخونربختنپیشه است / دل مردم از وی پر اندیشه است
به داد و به دین بایدش زد به دار / و گرنه شود شیر مردمشکار
سر مرد خونخواره در خاک به / ز ناپاک مردم، جهان پاک به
قصاص ارچه خون را به خون شسنناست / و لیکن به صد حکمت آبستن است
به بادافره خون، بریده سری / بود مایهٔ عبرت دیگری
حکیمی در آن شهر پر داد و دین / ز بیدینی و فقر، گوشهنشین
سوی نامهداران یکی نامه کرد / درفشی نوین بر سر خامه کرد
نبشت اندر آن نامهٔ دادخواه / که ای نامهداران بادستگاه
قلمتان به کف دشنه بینم همی / زبانتان به خون تشنه بینم همی
نه کاری بود سهل خون ربختن / روان کسی از تن انگیختن
فزون از شمر سال بگذشته است / کجا جانور آدمی گشته است
فزون از شمر مرد رفته ز دهر / که در دهرش از زن نبوده است بهر
فزون از شمر نطفه رفته ز هم / که زهدان یکی را کشیده بدم
خبه کرده زهدان فزون از شمر / که یک تن ز زهدان برآورده سر
فزون از شمرد مرده کودک همی / کز آنان یکی کشته ریدک همی
فزون از شمر مرده ریدک ز درد / کز آنان یکی مانده و گشته مرد
یکی مرد، سرمایه ی عالم است / بهنزد یکی مرد، عالم کم است
به ویژه چنین نوجوان هژیر / کشاورز و محنت کش وتیز ویر
ز گیتی یکی گوشه کرده پسند / زنی و دو تا گاو و ده گوسپند
مه و سال در آفتاب و دمه / گهی پشت گاو و گهی با رمه
شده تازه از کوشش جانتان / فراهم ازو روغن و نانتان
همان پنبه و پشم و مرغ و بره / ز بهر شما ساخته یکسره
خورش کرده خود نان کاک جوین / فرستاده بهر شما انگبین
نه دریوزه کار و نه تاراج گر / سخیطبع و روشندل و رنجبر
عوانی فرستید در خانهاش / که ویران کند بوم و کاشانهاش
ز یکسوی محصولش آفت زده / محصل ز سوی دگر آمده
از او بره و مرغ و می خواسته / فراشی ز دیبای پیراسته
فرود آمده در سرایش به زور / به همسرش بردوخته چشم شور
پس آن که سواران ببرده ز شهر / که زیشهرش آرند از آن ده به قهر
سواران بده ربخته نیمشب / در انداخته جنگ و جوش و جلب
عوان فرومایه بشکسته در / بهخانه به طمع زنش برده سر
پس آنگه ز یک مشت مرد دلیر / عوان زبون، گشته از عمر سیر
کشندهٔ عوان نیست مرد جوان / جوان بیگناهست و جانی عوان
گر او را بهحجت زبان چیر نیست / چرا مر شما را دل آژیر نیست
کشاورز، اندام و دهیو، بدن / مبرید اندام دهیو ز تن
به ار صد عوان کشته آید به تیغ / که یک مرد دهقان بگیرد گریغ
قصاص ار ز آدم کشی کاستی / ز آدم کشان نام برخاستی
گنه کاره را نیست کشتن هنر / گنه را ببایست کشت ای پسر
برآهنج تخم گنه را ز دهر / بر آن تخم بپراکن از علم، زهر
چو تخم گنه شد برون از نهاد / شود دیو خونخواره، مردمنژاد
همآنرا که خون ریختن گشته خوی / نگر تا چه رفته است درکار اوی
کسی سرسری خون نریزد همی / به رغبت به کین برنخیزد همی
به مغز اندرش هست بیماریئی / و یا در دلش کینهٔ کاریئی
ز مستی، گه و گه ز دیوانگیست / کجا مست و دیوانه را هوش نیست
گهی بهر زرّست وگه بهر زن / تو بیخ زن و زر ز گیتی بزن
چو زینها گذشتی سببها ست راست / نگه کن که اصل سببها کجاست
به هر معنی از این معانی که بود / نبایست خونریز را کشت زود
اگر هست بیمار، مدهوش ساز / دماغش بدست آر و داروش ساز
چو تخم جنایت نباشد به شهر / برد مرد جانی ز درمانت بهر
وگرنه به زندان به کارش گمار / برو توشه از مزدکارش شمار
وگر کینی اندر دلش کرده جای / به پند و نصیحت دلش برگرای
ور از آب مستی است آگاه نیست / بجز منع می در جهان راه نیست
تو بیخ می از انجمن برفکن / که مستان نجوشند در انجمن
مر آن مست را دار سختش بهبند / که بر مست و دیوانهبند است پند
وگر کاری افتاده زینها برون / کشندنهجانی استنیمستو دون
نیش کین دیرین نیش طمع زر / نه جویای شهرت نه پرخاشخر
چناندان که هرگزگناهیش نیست / نگه کن که اینجاگنه کار نیست
بسا اوفتد کارها اینچنین / که خیره شود مرد با داد و دین
ببایست جستن سبب را ز بن / از آن پیش کان کار گردد کهن
من اکنون بر آنم که مرد عوان / گنه را سبب شد نه مرد جوان
به من بردو چشمش دهند آگهی / که مغز از جنایتش باشد تهی
نهبودهاست کین گستریپیشهاش / نه بر رهزنی بوده اندیشهاش
نه مِیخورده هرگز،نه دیوانه است / جوانی نکوروی و فرزانه است
ولیکن عوان بداندیش زشت / پدیداستتاخودچهداردسرشت
به ده رفته و آتش افروخته / بر و بوم بیچارگان سوخته
شکسته اوانی به کردار خوک / دونده به قصد زن نو بیوک١
لتیخورده از شوی و رفته به قهر / سواران بیاورده از سوی شهر
سواران دویده به کردار دیو / برآورده زان بوم و برزن غریو
به کین توختن دردویده عوان / دژ آهنگ سوی سرای جوان
گرفته گریبان، کش از پیش زن / کشد بیگنه بر سر انجمن
جوانشزده مشت و رانده ز پیش / سپرکرده او را پی جان خویش
گر ایدون نمیکرد بیمار بود / به نزدیک دانا گنه کار بود
نگرکاین سببها که گفتم تمام / به مرد جوان بسته باشد کدام
سببهاهمهزان عوان بوده است / نتاجشبهدست جوان بوده است
یکی روزنامه نبشت این مقال / به شهر اندر افتاد از آن قیل و قال
وکیل جوان در دگر داوری / همیدون شد اندر سخن گستری
به پرسش برفتند مردان راست / شنیدند کان گفتهها پابجاست
نگه کرد قاضی در آن داوری / در آن راه و رسم سخن کستری
چنین گفت کاین گفتهها باطلست / اگر خوب اگر بد جوان قاتلست
به فرمان دین و به حکم جزا / ببایست دادن به قاتل سزا
تنش باید از دار آویخته / روانش سوی دوزخ انگیخته
گرفتم که قاضیش بخشد خلاص / چهبایست کردن به دعوای خاص
خصوصیبر او مدعی خاستست / دیت رد نموده است و کینخواستست
ز مرگش همانا نباشدگزیر / که عبرت پذیرند برنا و پیر
رقم کرد قاضی به مرگ جوان / نمودند سوی تمیزش روان
در آن حوزه هم حکم ابرام یافت / جوان را زمان یک سر انجام یافت
چو محکومشد مرگراساخت مرد / ولی دل ز اندیشهٔ زن بهدرد
هم آنگه حکیمی که آن نامه کرد / به پشتیش در نامه هنگامه کرد
بیامدکه بیند جوان را به بند / از آن پیش کش حلق گیرد کمند
بدادش بسی پند و دلشاد کرد / ز همٌ و غم مرگش آزاد کرد
بگفتش که ایدوستمردندمیست / بهچنگ اجل جانسپردن دمی ست
غم مرگ از مرگ ناخوشترست / مخور غم که یکتن ز مردن نرست
اگر پادشاهست، اگر بینوا / سرانجام او مرگ باشد روا
دو روزی اگر دیر یا زود شد / چو بینی همه بوده نابود شد
بمیر ای پسر در جهان بیگناه / بر این بیگناهیت عالم گوا
ز داد و ز دین بر تو رفت این ستم / که این داد و دین از جهان باد کم
کنون هرچه خواهی ازین دوست خواه / بجز جان که شد برخی دادگاه
ترا جان شکاری بودکنده پر / به چنگ قوانین مردم شکر
ولیکن گرت پویه ای در دلست / به من گوی اگر چند بس مشکلست
جوان گفت بُد مر مرا زن یکی / مگر زاده باشد کنون کودکی
به هنگام زادن به تیمار اوی / دویدم که ماما کنم جستجوی
فتادم به چنگال مردم کشان / از آن پس ندارم ز همسر نشان
خبر گیر باری ز دلبند من / نگهدار او باش و فرزند من
یکی باغ دارم یکی خانه نیز / دوتا گاو و دیگر فرومایه چیز
اگر مانده باشند اینجا بجای / به فرزند و زن بخش بهر خدای
یکی دار کردند در اسپریس / به گردش جوانان پتیاره ریس
جوان را کشیدند بسته دو دست / غریوان و غران به کردار مست
ز مرگ جوان مرد و زن سوگوار / تنیده همه گرد بر گرد دار
یکی قاضی آمد به کف تیغ مرگ / به مجرم فرو خواند یرلیغ مرگ
هم آن گه به دارش درآویختند / تماشاییان در هم آمیختند
زمانی بپیچید و پس گشت سرد / به یکدم گل سرخ او گشت زرد
زبانش برون جست ازکنج لب / به دندان فشرده زبان از غضب
رخان کرده آماس و لبها سیاه / فکنده به گیتی ز حسرت نگاه
یکی باد آمد هم اندر زمان / بگرداندش اندر سر ریسمان
توگفتی که شاهد پذیرد همی / گواهی بر آن کشته گیرد همی
توگفتی که گوید نسیم صبا / که ای کشتهٔ بیگنه مرحبا!
ز دین بود اگر قاضی این داد داد / که لعنت برین دین و این داد باد
گرین داد و دین است پس کفر چیست؟ / بر این داد ودین بربباید گریست
به جان بشر دست یازیدنا / بود با خداوند جنگیدنا
هر آن دین که باشد بنایش به خون / بد است ار شریفست اگر هست دون
ازآن شب که شد بسته مرد فقیر / برآمد چهل روز و مسکین اسیر
زن تازه زای اندر آن خاکدان / نشسته به امید مرد جوان
دوکودک بزاد اندر آن تنگنا / به چادر بپوشیدشان، بینوا
چو شد روز، مردی شبان دررسید / کجاگو سیندانش آنجا چرید
هم آن کلبه خود بود جای شبان / . ر * ب . *ر-
زن دربدر را بدید و شناخت / در آنجا غنودی به روز و شبان
برافروخت آتش، بکرد آب گرم / ز پشمینهاش جای آرام ساخت
بهشیر و بهسرشیر،زن را نواخت / بشست آن دو نوزاد را نرم نرم
چو شب اندر آمد فروبست در / دلشرا به آواز خوش گرم ساخت
همی گشت تا روز آنجا شبان / برون ماند و تا روز ننهاد سر
لع / بسان یکی نامور پاسبان
سحر چون بیاراست خورشید زرد / به تیریژ زر چادر لاجورد
شبان اندر آمد به صحرا زکوه / که جوید نشان جوان از گروه
شبانی نیاموخته رسم و راه / ندانسته هرگز ثواب از گناه
ز خردی به کوه و بیابان شده / ابا گله هر سو شتابان شده
نه کرده دبیری، نه خوانده کتاب / نه آمخته راه خطا از صواب
چنین خوی نیک ازکه آموخته / کجا زین خردمندی اندوخته؟
توگویی طبیعت بُدش اوستاد / دهد این منشهای نیکوش یاد
ولی من بر آنم که استاد اوی / بود دوری از مردم زشتخوی
چو با مردمان کمنشستهاست و خاست / نیامخته خویی که مخلوق راست
خیابانندیدهاستو غوغای شهر / ز سور و ز ماتم نبرده است بهر
به عقل غریزیش کمخورده دست / نه کردستمستی،نهدیدستمست
نخوردست جز شیر و کاک جوین / نه سرکه مزیده نه سرکنگبین
نه شب دیده نور فروزان چراغ / نه روز از دلارام جسته سراغ
چمیده به روز از بر مرغزار / بهشبخفته در دامن کوهسار
از آزادی و سادگی بهرهور / برومند وآزاده و نیکفر
شبان گله را با سگ و زن سپرد / سوی بوم و بر، پای رفتن فشرد
در آن دِه درآمد که جوید نشان / دهی دید چون مغز مردم کشان
شبان هفتهای بود رفته ز ده / بنشنیده آن کار کرد فره
بگفتندش آن رفته کار شگرف / فزودند بر آن بسی نیز حرف
همه ناروا شهرت شهریان / که دادند نسبت به مرد جوان
ز شهر اندر آمد به کردار باد / در آن ده پراکند و باور فتاد
چنین است آیین خیل عوام / پذیرای هر شهره گفتار خام
به چشم ار ببینند چیزی درست / نیارند دانستنش از نخست
به دیده ز چیزی نگیرند بهر / جزان را که گردد نیوشه به شهر
نیوشهخو دار چه محال و خطاست / پذیرند و دارند آن را بهراست
نیوشیده بر دیده و سر نهند / ز دیده نیوشنده برتر نهند
شبانسهمبرداشتزان کار خفت / بلرزند بر خود ز بیم گرفت
به نزدیک زن رفت لرزنده تن / ز لرزبدنش لرزه برداشت، زن
بلرزند پستان مامک ز بیم / در افغان شدند آن دو طفل یتیم
خروشیدرآن کلبهبرخاستسخت / کهشد کوه از اندوهشان لخت لخت