ملک‌الشعرای بهار › انسان و جهان بزرگ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به نام برازندهٔ نام‌ها / کز آغازها داند انجام‌ها
خداوند عرش و خداوند فرش / گرایندهٔ هر دو گیتی به عرش
فروزندهٔ عقل و جان و سخن / برازندهٔ این جهان کهن
ز دور اندربن پهنهٔ بیکران / چو بینی بر این تافته اختران
تو گویی که آنان به یکجا درند / همه زآسمان بر زمین بنگرند
همی دان که هر اختری بی گمان / زمین است و آن دیگران آسمان
ز هر اختری به آسمان بنگری / همین پهنهٔ بیکران بنگری
درین حقه هر اختری مهره‌ایست / ز بازی به هر مهره‌ای بهره‌ایست
درون یکی حقهٔ لاجورد / شتابان بسی مهرهٔ گِرد گرد
ز چاکی پنجهٔ مهره‌باز / یکی در نشیب و یکی در فراز
در این ‌پهنه ‌آشوب ما و تو چیست / که ما و تویی اندرین پهنه نیست
بسیط زمین با همه آب و تاب / بود جزئی از پیکر آفتاب
همو هست از ذره‌ای پست‌تر / بر پیکر آفتابی دگر
همان آفتاب دگر بی‌گمان / بود جزئی از پیکر آسمان
بود آسمان پرتوی بی‌قرار / ز اندیشهٔ ذات پروردگار
به گیتی درون ما و تو چیستیم / اگر هستی اینست ما نیستیم
زمانه کز اومان سراسر گله ‌است / وز اخترش ‌در هر دلی ولوله است
فروزندهٔ مهر و ماه است و بس / کمین بندهٔ پادشاهست و بس
من و تو چو کرمیم و همچون گیاه / به بستانسرای یکی پادشاه
اگر این گیا مرد و آن کرم زیست / به بستانسرای ملک جرم نیست
بکوش ای گیا تا درختی شوی / به باغ امل نیک‌بختی شوی
که بر تو بسوزد دل باغبان / به چشم اندر آییش روز و شبان
نگر تا چه گفته ‌است استاد طوس / بدانجاکه از مرگش آید فسوس
«‌یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست‌» / «‌نه‌افزود برکوه ‌و نز وی بکاست‌»
«‌من آن مرغم و این جهان کوه من‌» / «‌چو مردم جهان را چه اندوه من‌»
سخن کرده کوته وگرنه جهان / نه کوهست و مردم نه ‌مرغی بر آن
به کوهی که‌خورشیدازآن‌د‌ره‌ایست‌ / بسیط زمین کمتر از ذره‌ایست
من و تو برین ذره باری که‌ایم / درین کبریا و منی بر چه‌ایم
بزرگی چنانست و خردی چنین / بزرگست ذات جهان‌آفرین
برو سعی کن تا چو گل در بهار / بخندی به رخسارهٔ روزگار
مشو بی‌بها ژاژ و بی‌برگ خس / که در بوستان‌ها نیایی به کس
میاموز آیین ناپاک خار / که جز سوختن را نیایی به کار
‌بدین‌خردی ای کودک پوی‌پوی / چه خیزی که ناگه درافتی به‌روی
بیندیش و آهنگ بیشی مکن / جوانی بباید تو پیشی مکن
ز بیشی و پیشی دلت خون شود / دو چشمانت مانند جیحون شود
طلایه کند پیشرو را سراغ / خورد میوهٔ پیشرس را کلاغ