ملک‌الشعرای بهار › یاران سه گانه‌ ‌| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شمارهٔ ۵۲ - یاران سه گانه‌:‌
یکی از بزرگان سه تن داشت یار / به تیمار آن هر سه دائم دچار
زر ناب و دیگر زنی سیم‌تن / سه دیگر نکوکاری خویشتن
چو بگرفت مرگش گریبان که خیز / خبر یافتند آن سه یار عزیز
به بالین آن نیک‌مرد آمدند / دل‌افسرده و روی‌زرد آمدند
چوشدخواجه‌باآن‌سه‌تن‌روبروی / به یار نخستین چنین گفت اوی
رخت سرخ باد و تنت دیر پای / که بر من اجل دوخت زرین‌ قبای
زرش گفت‌: بودی نگهدار من / بسی داشتی رنج و تیمار من
به مرگت یکی شمع روشن کنم / ستودانت را رشگ گلشن کنم
زر از وی جداگشت و آمد زنش / چو زر گشته از رنج‌، سیمین تنش
دریده گریبان ز تیمار شوی / خراشیده روی و پریشیده موی
دوم یار را خواجه بدرودگفت / سرشکش به مژگان بپالود جفت
به سوگ توگفتا؛ من مستمند / کنم موی کوتاه و مویه بلند
شتابم خروشان سوی گور تو / بگریم برآن گورپر نورتو
پس ازآن دو، یار سوم رفت پیش / نه‌عارض‌شخوده‌،‌نه گیسو پریش
نه رخساره زرد و نه لرزان تنش / نه چاک از غم دوست ییراهنش
پذیره شدش با دلی پر ز مهر / به مانند افرشته‌ای خوب‌چهر
بدو خواجه گفت‌:‌ ای‌ «‌نکویی» دریغ‌ / که مرگ آمد و نیست جای کریغ
ز تو دور خواهم‌ شدن‌ چاره‌ چیست‌ / ز درد جدایی بباید گریست
نکوکاری انگشت بر لب نهاد / که این خود بنپذیرم از اوستاد
چو در زندگی با تو بودم بسی / پس از مرگ جز تو نخواهم کسی
به هرجا روی با تو من همرهم / ندیمی نکوخواه وکارآگهم
درین گفتگو خواجه پیر جفت / زر و زن‌ چو او خفت گشتند جفت
سوی گور با برگ و ساز آمدند / به گورش نهفتند و باز آمدند
یکی شمع بنهاد و دیگر گریست / پس ‌آن‌ هردو رفتند و کردار پست
ازو دوستان جمله گشتند دور / جز آن‌ دوست کاو ماند با وی‌ به گور