ملک‌الشعرای بهار › معلم و شاگرد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ادیبی زبان در طلاقت زبون / همی لام را خواند پیوسته نون
نوآموزی او را به چنگ اوفتاد / معلم به درسش زبان برگشاد
بدان کودک خرد، جای الف / کنف یاد داد آن ادیب خرف
به‌ناچار الف را انف خواند خرد / معلم برآشفت وگوشی فشرد
بدو گفت‌ انف‌ چیست‌ می‌خوان‌ انف / فروخواند کودک به فرمان انف
دگر باره آشفت استاد پیر / بزد بانگ برکودک ناگزیر
نوآموز روزی ببود اندر آن / انف‌خوان‌ و گریان و سیلی‌خوران
شبانگه پدر درکنارش نشاند / که امروز پور گرامی چه خواند؟
به شب همچنان کودک دلفروز / الف را انف خواند مانند روز
پدرگفت انف چیست جان پدر / الف گفت باید بسان پدر
چو بشنیدکودک الف را درست / الف‌را الف‌خواندچالاک‌و چست
چسان از انف می‌شود منصرف / که نشنیده جز فا و نون الف
تو خود فا و لام‌ و الف‌ راست گوی / پس از دیگران گفتهٔ راست جوی
تو بر نیکویی پشت پا می‌زنی / پس آنگه به نیکی صلا می‌زنی
تو بد را نخستین ز خود دورکن / سپس دیگران را ز بد دورکن
تب‌آلوده درمان تب چون کند / «‌رطب‌خورده‌ منع رطب چون کند»
چو حاکم کند می شبانگاه نوش / نبندد به‌ حکمش‌ دکان‌، می‌فروش
کسان بهره یابند از آثار خویش / که خود کار بندند گفتار خوبش
اگر گفته نغز است و دل نغز نه / بلوطی بود کاندر آن مغز نه
و گر دل‌ درست‌ است‌ و گفتار سست‌ / از آن گفته یک دل نگردد درست