ملک‌الشعرای بهار › فرشتهٔ عشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

«‌اربس‌» اندر افسانهٔ باستان / به افرشتهٔ عشق شد داستان
چوگل‌روی‌و چون‌شاخهٔ گل‌برش / کمانی و تیری به چنگ اندرش
شبی بود طوفنده و پر درخش / سیاهی و برف اندر آفاق پخش
بناگه در خانهٔ دل زدند / به دیوانگی راه عاقل زدند
دل‌ از جای برجست و در برگشاد / همانگه «‌اریس» اندر آن پرگشاد
دو بال از تف برف گشته دژم / دو مژگان ز سرما فتاده بهم
لبانش چو جزع یمانی کبود / رخانش چو پیروزهٔ نابسود
ز برف و ز سرما تنی لرزدار / چو شاخ گل تازه در نوبهار
به‌دل گفت در آن‌سیاهی همی / که‌ مهمان‌ ناخوانده‌ خواهی همی‌؟
بدوگفت دل کودکا! اندر آی / که‌ وقف‌ است‌ بر دوستان‌ این‌ سرای
در این برف و سرما کجا بوده‌ای‌؟ / که‌ ناخورده‌ای چیز و ناسوده‌ای‌؟
لبانت چو جزع یمانی چراست‌؟ / رخانت‌ چو یاقوت کانی‌ چراست‌؟‌
چرا مژگان را بخم کرده‌ای / چرا نرگسان را دژم کرده‌ای
به‌دستت چرا هست تیر وکمان‌؟ / بترسی مگر از بد بدگمان‌؟
درین گفتگو تا به‌مشکو شدند / به‌نرمی درآن وبژه پستو شدند
به‌پستویکی آتش افروخت دل / که او را برافریشته سوخت دل
دو دستش به گرمی بر آذرگرفت / چو شد گرم‌،‌ خوش‌طبعیش‌ درگرفت
کجا عشق خوش طبعی آغازدا / بلا بر دل عاشقان تازدا
خداوند عشق آستین برکشید / « کمان را به زه کرد و اندر کشید»
دل از شوخی عشق در تاب شد / که ناگه بر اوتیر پرتاب شد
خدنگی چو الماس افروخته / شرارش دل مرد و زن سوخته
خدنگی‌همه‌خواری و رنج و درد / گدازندهٔ سرزنش‌های سرد
خدنگی همه داغ وهول وبلا / همه اشگ و بیماری و ابتلا
خدنگ‌«‌اریس‌»‌ازکمان سرکشید / سراپای دل را به خون درکشیدا
خدنگش‌به‌دل‌خوردوتاپرنشست / فرشته بدان خانه اندر نشست
در آن دل مپندار پندار زشت / که‌ دست «‌اریس‌» اندر آن‌ مهر کشت
ز قلب کسان قلب شاعر جداست / دل شاعر آماج سهم خداست
چو باشد دل شاعری سوخته / جهان گردد از شعرش افروخته
به دل برق سوزنده دارم چه باک / اگرگفتهٔ من بود سوزناک
دل شاعری چون دل کودکی / برنجد چو در مهرت آرد شکی
دل‌ شاعران‌ چیست؟‌ دربای‌ ژرف‌! / بر آن دمبدم برق و باران و برف
نیاساید از برق و طوفان دمی / نه در سور و شادی‌، نه در ماتمی
دلی با چنین کبر و پهناوری / بدست آیدت گر بدست آوری
درآویزی از تار مویی نگون / نشانیش چون گل به زلف اندرون
توانی در او دست یازی همی / چو طفلان بدو لعب‌بازی همی