ملک‌الشعرای بهار › کار و عمر دراز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به من بر مسلم شد این نکته باز / که مردم به گیتی بماند دراز
به‌شرطی که‌ فکرش نگیرد شتاب / مگرسوی‌آمیزش‌و خورد و خواب
بباید کش از این سه فکرت برون / نباشد دگر فکرتی رهنمون
چو شب از سر روز تاج افکند / خورد شام و تن در دواج افکند
چو از خاوران روز شد آشکار / پی کسب روزی بچسبد به کار
غم گردش ماه و سالیش نه / بجز فکر روزی خیالیش نه
نه فکر بزرگی و میری کند / نه اندیشه از روز پیری کند
نه او را غم حال بانو بود / که بانوی او نیز چون او بود
نه در دل غم کودک بی‌زبان / که پروردگارش بود مهربان
اگر باشد اندر هنر خبرتش / به هر کار یزدان کند نصرتش
کند تکیه‌ بر صنع‌ و نیروی خوبش / به‌ عقل‌ و هش و زور بازوی‌ خویش
وگر پیشه‌ور با ترازو بود / ترازوش سرمایهٔ او بود
بویژه که شیرین‌زبانی کند / به خلق خدا مهربانی کند
چو شد عدل میل ترازوی او / بود میل هر مشتری سوی او
چو نیکوسخن‌بود و حاضرجوا ب / شود بهتر از مشتری کامیاب
وگر ترش‌رو بود و بی‌رای و هوش / بود کم خریدار و اندک‌فروش
بداگر خرید و فروش اندکست / دو ده نیم بهتر ز یک ده‌ یک است
وگر کشت‌کار است و برزیگرست / مر او را زمین و زمان یاور است
به پاییز بندد کمر استوار / برد آب و حاضر کند کشتزار
چهار آخشیجان بود یار او / طبیعت کند سعی درکار او
که گفتار زردشت پیغمبر است / ستون جهان مرد برزیگر است