ملک‌الشعرای بهار › رنج و گنج| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بروکار می کن مگو چیست کار / که سرمایهٔ جاودانی است کار
نگر تاکه دهقان دانا چه گفت / به ‌فرزندگان‌، چون‌ همی‌خواست خفت
که میراث خود را بدارید دوست / که گنجی ز پیشینیان‌ اندر اوست
من آن را ندانستم اندرکجاست / پژوهیدن و یافتن با شماست
چوشد مهرمه کشتگه‌برکنید / همه جای آن زیر و بالا کنید
نمانید ناکنده جایی ز باغ / بگیرید از آن گنج هرجا سراغ
پدر مرد و پوران به امید گنج / به کاویدن دشت بردند رنج
به گاوآهن و بیل کندند زود / هم‌اینجا، هم‌آنجا و هرجا که بود
قضا را در آن‌ سال‌ از آن خوب شخم / ز هرتخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پیدا ولی رنجشان / چنان چون پدرگفت شد گنجشان