ملک‌الشعرای بهار › تهنیت فتح آذربایجان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فلق لیل‌الفراق‌، وریح وصل تفوح / وصاح دیک‌الصباح‌، فقم لاجل‌الصبوح
زان می گلگون بیار، نهفته از عهد نوح / کوکب برج ظفر گوهر درج فتوح
خیزکه آزادوار روز و شبان می‌زنیم / هرکه کند منع می تاخته بروی زنیم
بر فرس پردلی بار دگر هی زنیم / ز آذر آبادگان یکسره بر ری زنیم
حضرت ستارخان‌، سپهبد نامدار / امیر نصرت پژوه‌، هژبر دشمن شکار
پیل دمان روز رزم‌، شیر ژیان وقت کار / تیغش مغفر شکاف‌، تیرش خفتان کذار
عین‌الدوله که بود دیدهٔ شه سوی او / پشت ستبدادیان گرم ز بازوی او
شاه به اسب و سوار فزود نیروی او / کرد به تبریز رخ جیش جهان جوی او
رسید و آغاز کار خواست به نیرنگ و رنگ / به حلیه آرد شتاب‌، به کوشش آرد درنگ
دید چو نیرنگ او نیک نبخشید رنگ / با سپه و تیپ ‌و توپ به‌ جنگ بگشود چنگ
فدائیان وطن هریک چون قسوره / فوجی در میمنه‌، فوجی در میسره
مرکز پیکار را گشت اجل دایره / گشت ز شلیک توپ کار عدو یکسره
مژده که بالا گرفت دولت ستارخان / شهره آفاق شد صولت ستارخان
کوس جلالت نواخت نصرت ستارخان / بار دگر در رسید نوبت ستارخان
کسان که کار جهان بهر خدا کرده‌اند / رایتی از معدلت بر سرپا کرده‌اند
حکم به حق رانده‌اندکار به جاکرده‌اند / وآنانک از عدل و داد روی فراکرده‌اند
زین گره بی‌خرد چشم نکوئی مدار / کشان ز بی‌دانشی گشته تبه روزگار
باش کزینان کشد قهر خدایی دمار / شعلهٔ قهر خدا زود شود آشکار
ای گره شه‌پرست روی به راه آورند / روی به راه آورید پشت به شاه آورید
لشکر ملت رسید، عذرگناه آورید / درکنف لطفشان جمله پناه آورید
زودا! زودا!که عدل منظره بالا زند / حضرت ستارخان خیمه به صحرا زند
پای تقدم نهد کوس معادا زند / توپ شرر بار او لطمه بر اعدا زند
همت ستارخان چون به وطن یار شد / باقر خانش ز جان یار وفادار شد
در همه‌جا یار او ایزد ستار شد / این یک سالار شد آن یک سردار شد
صورت کبر و نفاق شد ز تو پیراسته / صفحهٔ تاربخ دهر شد زتو آراسته
بنشست از تیغ تو فتنهٔ برخاسته / قوت خصم تورا روز و شبان کاسته
تا تو گرفتی قبول از علمای نجف / فر تو پیشی گرفت از امرای سلف
نصرت و اقبال و جاه پیش تو بربست صف / گشته به تیر بلا سینهٔ خصمت هدف