ملک‌الشعرای بهار › وطن در خطر است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مهرگان آمد و دشت و دمن در خطر است / مرغکان نوحه برآرید چمن درخطر است
چمن از غلغلهٔ زاغ و زغن در خطر است / سنبل وسوسن و ریحان وسمن درخطر است
خانه‌ات یکسره وبرانه شد ای ایرانی / مسکن لشکر بیگانه شد ای ایرانی
عهد و پیمان تو ایفا نشد ای ایرانی / عهد بشکستنت افسانه شد ای ایرانی
وزرا باز نهادند زکف کار وطن / وکلا مهر نهادند به کام و به دهن
علما را شبهه نمودند و فتادند به ظن / چیره شدکشور ایران را انبوه فتن
کاردانان را بیرون ز سخن کاری نیست / غیر لفاظی در سر و علن کاری نیست
علما به جز از حیله و فن کاری نیست / جهلا را به جز افغان و حزن کاری نیست
کار بیچاره وطن زار شد افسوس افسوس / جهل ما باعث این کار شد افسوس‌افسوس
یار ما همبر اغیار شد افسوس افسوس / باز ایران کهن خوار شد افسوس افسون
خرس صحرا شده همدست نهنگ دریا / کشتی ما را رانده است به گرداب بلا
آه ازپن رنج ومحن آوخ ازبن جورو جفا / هان به جز جرئت وغیرت نبود چارهٔ ما
رقبا را بهم امروز سر صلح و صفا است / آری این صلح وصفاشان زپی ذلت ماست
بی‌خبر زین که مهین رایت اسلام بپاست / غافل آن قوم که قفقاز و لهساتا به بلاست
ما نگفتیم در اول که نجوئیم نفاق‌؟ / یا بر آن عهد نبودیم که سازیم وفاق‌؟
به کجا رفت پس آن عهد و چه‌شد آن میثاق‌؟ / چه شد اکنون که شما را همه برگشت مذاق
شرط مابودکه‌باهم همه همدست شوبم / به وفاق و به وفا یکسره پابست شویم
از پی نیستی از همت حق هست شویم / نه کز اینان ز نفاق و دودلی پست شویم
بذل جان در ره ناموس وطن چیزی نیست / بی‌وطن خانه وملک و سر وتن چیزی نیست
بی‌ وطن منطق شیرین و سخن چیزی نیست / بی ‌وطن جان و دل و روح و بدن چیزی نیست
در ره حفظ وطن تازید الله الله / بیش از این فتنه میاندازید الله الله
خصم را خانه براندازید الله الله / ای خلایق مددی سازید، الله الله
وطنیاتی با دیدهٔ تر می گویم / با وجودی که در آن نیست اثر می گویم
تا رسد عمرگرانمایه به سر می‌گویم / بارها گفته‌ام و بار دگر می گویم