امیر معزی › شمارهٔ ۱۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفتم به عقل دوش‌ که یا اَحسَن‌الصُّور / گفتا چگونه یافتی از حسن من خبر
گفتم مرا نظر همه وقتی به‌سوی توست / گفتا همی به چشم حقیقت کنی نظر
گفتم که هر چه از توبپرسم دهی جواب / گفتا جواب پرسش تو کرده‌ام ز بر
گفتم میان روح و میان تو فرق چیست / گفتا که او بدیع‌تر و من رفیع‌تر
گفتم چگونه گیرد روح از تو روشنی / گفتا چنان که آینه گیرد ز نور خور
گفتم که چیست کار شما اندرین جهان / گفتا صلاح خلق به تدبیر یکدگر
گفتم رسید در تن هر جانور به هم / گفتا رسیم در تن بعضی ز جانور
گفتم به عَون کیست شما را موافقت / گفتا به عون ایزد دارای دادگر
گفتم که آفریدهٔ اول مگر تویی / گفتا درین حدیث چه باید همی مگر
گفتم دماغها فلک است و تو کوکبی / گفتا روانها صدف است و منم‌ گهر
گفتم بود سزای ملامت حریف تو / گفتا حریف من ز ملامت‌کند حذر
گفتم دلم به بحرکمال تو عبره کرد / گفتا که عبره ‌کرد و خبر یافت از عبر
گفتم‌ که بر حریف تو خنجر کشد شراب / گفتا شود حمایت من پیش او سپر
گفتم که در سخن فکر من قوی شدست / گفتا قوی به تقویت من شود فکر
گفتم ستوده شد هنر من به نظم تو / گفتا به نظم شعر ستوده شود هنر
گفتم ضمیر من شَجَر باغ حکمت است / گفتا شدست باغ مزین بدین شجر
گفتم‌که این شجر همه ساله ثمر دهد / گفتا مدایح شرف‌الدین دهد ثمر
گفتم وجیه ملک پسندیدهٔ ملوک / گفتا که فخر دولت و پیرایهٔ بشر
گفتم سپهر سعد و عُلو سعدبنْ‌علی / گفتا سر سعادت و سرمایهٔ ظفر
گفتم شرف گرفت بدو گوهر سلف / گفتا خطر گرفت بدو دودهٔ پدر
گفتم‌که رفته نیست سلف با چنو خلف / گفتاکه مرده نیست پدر با چنو پسر
گفتم مقدم است بر احرار روزگار / گفتا چنانکه سورهٔ الحمد بر سُوَر
گفتم که اوست پیشرو مهتران عصر / گفت او مُحَرّم است و دگر مهتران صَفَر
گفتم که جای همّت او جز مَجَرّه نیست / گفتا که بر مَجَرّه‌ کشد مرد را مَجَر
گفتم که هست با سَفَره در سَفَر عدیل / گفتا که در حظیرهٔ قدس است در حضر
گفتم ز بخت بد به‌نفیرند دشمنانش‌ / گفتا که نیک بخت نفورست زان نفر
گفتم اثیر در همه عالم اثر کند / گفتا که در اثر کند خشم او اثر
گفتم قرار دولت عالیش تا کی است‌؟ / گفتا که تا مدار سپهرست بر مدر
گفتم سعادت دو جهانی بهم که یافت / گفتا کسی که کرد به درگاه او گذر
گفتم جهان تن است و خراسان بر او سرست / گفتا سرست و ا‌مرو وراا همچو چشم سر
گفتم که از بصر نبود چشم بی‌نیاز / گفتا که هست طلعت او چشم را بصر
گفتم رسید نامهٔ فضلش به شرق و غرب / گفتا رسید سایهٔ عدلش به بحر و بر
گفتم بود کتابت او یک به‌ یک درست / گفتا بود عبارت او سر به سر غُرر
گفتم قلم ز آرزوی خدمتش چه کرد / گفتا که بست چون رهیان بر میان‌کمر
گفتم ‌که چیست آن قلم اندر بنان او / گفتا عَطارُدست قِران کرده با قمر
گفتم بنان او قَدَرست و قلم قضا / گفتا بود همیشه قضا همبر قدر
گفتم کند محبت او از سقر جنان / گفتا کند عداوت او از جنان سقر
گفتم شب است روز همه حاسدان او / گفتا شبی‌که روز شمارش بود سحر
گفتم اگر مخالفت او کند عقاب / گفتا عقاب را بکندکبک بال و پر
گفتم اگر رسوم خلافش رسد به ابر / گفتا سرشک ابر شود در هوا شرر
گفتم ‌که دعوت زکریا و نوح چیست / گفتا دو آیت است علامات خیر و شر
گفتم که هست ربِّ رضینا سزای او / گفتا سزای دشمن او رب لا تذر
گفتم ‌که هست پیش دلش بدر چون سها / گفتاکه بحر باکف او هست چون شمر
گفتم که بدر با دل او چون سُها شناس / گفتا که بحر با کف او چون شمر شمر
گفتم بس است حشمت او شرع را پناه / گفتا بس است حضرت او خلق را مفر
گفتم همیشه هست ‌گشاده در دلش / گفتا گشاده‌دل نبود جزگشاده در
گفتم ‌که نفع منتظرست از سخای او / گفتا ز آفتاب بود نور منتظر
گفتم بود ز مدحت او قیمت سخن / گفتا بلی به روح بود قیمت صور
گفتم کز او شدند همه شاعران خطیر / گفتا بدو گرفت همه شعرها خطر
گفتم سزد ستایش او مهر جان و دل / گفتا چنانکه نام ملک مهر سیم و زر
گفتم که خوش بود شکر اندر دهان خلق / گفتا که شکر نعمت او خوشتر از شکر
گفتم دلیل من به سفر بود دولتش / گفتا بدین دلیل مبارک بود سفر
گفتم ز هجر اوست دهانم همیشه خشک / گفتا ز شکر اوست زبانت همیشه تر
گفتم چگونه بوسه دهم بر رکاب او / گفتا به اعتقاد چو حجاج بر حجر
گفتم که چاره نیست مرا از عنایتش / گفتا که‌ کِشت را نبود چاره از مطر
گفتم هنوز کار معاشم تمام نیست / گفتا بکن تمام سخن ‌گشت مختصر
گفتم ‌که تا نتیجهٔ چرخ است سعد و نحس / گفتا که تا ذخیرهٔ دهرست نفع و ضَرّ
گفتم که چرخ پست همی باد و او بلند / گفتا که دهر زیر همی باد و او زبر
گفتم ز سعد ناصح او باد بهره‌مند / گفتا ز نحس‌ حاسد او باد بهره‌ور
گفتم عنایت ملکش باد سازگار / گفتا هدایت ملکش باد راهبر