ملک‌الشعرای بهار › سعدی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست / یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست / هیچم ار نیست‌، تمنای توام باری هست
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس / به هوس بال زد وگشت گرفتار قفس
پای‌بند تو ندارد سر دمسازی کس / موسی این‌جا بنهد رخت به امید قبس
بی گلستان تو در دست به جز خاری نیست / به ز گفتار تو بی‌شائبه‌، گفتاری نیست
فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست / ای که در دار ادب‌، غیر تو دیاری نیست
دل ز باغ سخنت‌، ورد کرامت بوید / پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام تو حاشاکه تمامت جوید / کاب گفتار تو دامان قیامت شوید
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم / شب نباشدکه ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم / نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد / وانکه جانش ز محبت اثری یافت‌، نمرد
تربت پارس چو جان‌، جسم تو در سینه فشرد / لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد
سعدیا نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس / تا نفس هست به یاد تو برآریم نفس
ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس / ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس
کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود / بیت معمور ادب‌، طبع بلند تو بود
زنده‌، جان بشر از حکمت و پند تو بود / سعدیا! گردن جان‌ها به کمند تو بود
راستی دفتر سعدی به گلستان ماند / طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند
اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند / وانکه او را کند انکار، به شیطان ماند